شايد براي آخرين بار...

هر وقت توي کوچه پس کوچه هاي اين ذهن بي صاحابم پرسه مي زنم
سر هر تقاطع که مي رسم، خاطره هام با خاطره هات تصادف مي کنن.
کاش مي تونستم روي همه تقاطع ها يه پل هوايي بسازم ...
يا از همه خاطرات مشترکمون يه فاکتور مي گرفتم ، همه رو ضربدر صفر مي کردم ...

آخه چند وقته که مخم  اِرور ميده که "يور خاطره مموري ايز فول".

اما حيف..... حيف  که نه رمقي مونده،  نه تواني ...
 
پ.ن: این پرسه زدن ها تنها چیزیه که واسم مونده از یه تجربه شیرین و ترش (نه تلخ)، با طعمی که برای  اولین بار تو اين 23 سال زندگي تجربه کردم و شايد براي آخرين بار... 

کاخ آرزوهایم

 

کاخ آرزوهایم اگر چه رفیع است
ولی کلنگی است
وقتی از سقفش باران حقیقت چکه می کند
و با هر باد و بورانی از واقعیت
می لرزد،
مثل خانه های رودبار ومنجیل
هراس برمی داردم
که نکند
نتوانم آرزوهایم را هم با خود به گور ببرم!


نوشته رویا صدر -برگرفته از هفته نامه های خاک خورده گل آقا

من و گوشه ای از افتخاراتم!

 چند وقته که مد شده[پرونده بلاگچین ] هر کسي تو وبلاگش مياد و از افتخاراتش مي نويسه. به نظر من هدف از اين کار چيزي نيست جز خود با حال جلوه دادن نزد بقيه! منم براي اينکه از قافله خود با حال جلوه کنندگان عقب نيفتم بدون توجه به اصل ماجراي افتخار نويسي (اصلا" اصل ماجرا يه چيزي ديگه بوده) با کمال خضوع،خشوع و فروتني تنها گوشه و شمه اي از افتخارات بيشمار خودم رو اينجا نوشتم!

1-تير اندازي با تفنگ بادي به سمت پدر بزرگم و زخمي کردن دست وي در 5 سالگي.
2-کسب 20 نمره بيست متوالي در درس ديکته در کلاس دوم و گرفتن يک پاک کن پليکان بزرگ به عنوان جايزه.
3-فرو کردن مداد به سر همکلاسي که تازه کچل کرده بود در سوم دبستان.
4-عضو گروه سرود مدرسه در دوران راهنمايي و کسب مقام دوم استاني و يکبار اجراي سرود براي ناشنوايان بهزيستي!
5-سوزاندن فيلم دوربين عکاسي، هنگام تعويض فيلم به تعداد n بار در نوجواني.
6-يک سال و نيم مسئول کتابخانه مدرسه از کلاس دوم تا سوم راهنمايي.
8-خط خوردن از تيم فوتبال مدرسه در آخرين تمرين قبل از مسابقات ناحيه.
9-کسب رتبه آخر در مسابقات داخلی شنا در استخر هلال در 15 سالگی.
10-پنچر کردن 2چرخ ژيان دبير فيزيک سال دوم دبيرستان (البته طي يک کار گروهي).
11-زير گرفته شدن توسط موتورسيکلت به تعداد دو بار، يک بار 7 سالگي و يکبار 21 سالگي.
12-اخراج از کلاس شيمي سال دوم دبيرستان به علت خواندن روزنامه سر کلاس.
13-رانندگي با سرعت 175 کيلومتر در ساعت( با کولر روشن) در اتوبان قزوين - زنجان و جريمه شده بمبلغ 20 هزار تومان در 21 سالگي
14-دارای مدرک خوش در خوشنویسی با قلم درشت از انجمن خوشنویسان.
15-چاپ 5 نوشته در هفته نامه گل آقا و 3 نوشته در چلچراغ.
16-صحبت کردن به ميزان 10 دقيقه با مهدي امير ژوله.
17-سوزاندن يک کارت اينترنت 50 ساعته شبانه، در 2هفته با برنامه مفيد و کاربردي ياهو مسنجر در تابستان 82
18-مسلط به زبان فارسي و آشنايي به گويش هاي دزفولي، شوشتري و لري در حد درک مطلب!
19-تسلط به زبان انگلیسی در حد کتاب let's GO !
20-يه بار مي خواستم از رضا کيانيان امضا بگيرم بهم نداد.
21-يه بار هم خواستم با پورعرب تو فرودگاه عکس بندازم، گفت چند روزه اصلاح نکردم عکس نمي گيرم.
22-رويت هاشمي رفسنجاني از فاصله چند متري!
23-استفاده از سيستم عامل لينوکس به جاي ويندوز به مدت يک هفته.
24-رد شدن از کنار عمو پورنگ و تحويل نگرفتن وي، زمستان گذشته در دربند!
25-رساندن مصدوم به بيمارستان در 20 سالگي
26-حضور در مراسم عروسي پسر عموم تا ساعت 2بامداد در شبي که فرداش کنکور داشتم و قبول هم شدم!
27-کسب نمره 10 از درس معارف 1 در ترم اول دانشگاه.
28-ارائه کردن يک پروژه طي 3ترم متوالي به يک استاد و کسب نمره 4.5 از 5 در هر سه ترم.(استاد درس علم مواد،شناخت فلزات صنعتي و روش هاي توليد در سه ترم متوالي يکي بود.)
29-تکثير و پخش cd حاوي گزارش کار هاي آماده آزمايشگاه مقامت مصالح،ارتعاشات و ترموديناميک بين دانشجويان نيازمند!
30-شرکت در توطئه براندازي رئيس دانشکده فني دانشگاهمون در سال اول دانشگاه و برکناري نامبرده در سال بعد.
31-تايپ مافوق تصورsms با گوشي هاي نوکيا مدل 3310,6610i,7610,N70  در حين رانندگي.
32-سبقت گرفتن از سمند طرح کنترل نامحسوس ترافيک و جريمه شدن به مبلغ 20 هزار چوق دو هفته پيش.
33- دست تکون دادن براي رضا صادقي در کنسرتي که هفته پيش در اهواز داشت!
و....

پ.ن: خیلی سعی کردم افتخاراتم شبیه بقیه دوستان نشه، خیلی از افتخاراتم رو هم به همین دلیل ننوشتم...

شيراز نامه!


من درتلاش برای جابجا کردن يکي از ستون هاي تخت جمشيد!

شيراز، يکي از هفت شهر بزرگ ايران،اونقدر ها که فکرش رو مي کردم بزرگ نبود، بلکه يکم بيشتر بزرگ بود!
شهري زيبا،تميز و با مردمي که مثل بقيه جنوبي ها خونگرم و مهمان نواز بودن...
به نظر  من در مقايسه در بقيه شهر هاي بزرگ ايران، شيراز محل ايده آليه براي زندگي، نه دود و دم شلوغي تهران رو داره، نه مردم خسيس و غريبه تحويل نگيراصفهان!(شرمنده، واژه اي مناسب تر پيدا نکردم) ، نه گرماي اهواز، نه سرماي تبريز و ...
باغ گل و بلبل و آثار تاريخي و اماکن سياحتي هم تا دلتون بخواد داره، از حافظيه و سعديه، ارگ کريم خان و نارنجستان قوام گرفته تا باغ ارم که با توجه به شواهد* به نظر مي رسه پاتوق دانشجوهاي دانشگاه شيراز باشه!
تنها چيزي که در شيراز تو ذوق مي زد رانندگي خيلي بد کاکو ها و چراغ قرمز هاي سر چهارراهها بود که وقتي سبز مي شد ماشين ها بصورت ضربدري و خر تو خر در چهارراه حرکت مي کردن، چيزي که کمتر در شهر هاي بزرگ ديده بودم...


*باغ ارم روبروي دانشگاه شيرازه، و بازديد از اون براي دانشجويان اين دانشگاه رايگان.

...

دیروز رفیقی قدیمی رو دیدم،
یکی دو سالی میشد ندیده بودمش ،
خیلی گرفته و ناخوش احوال بود...
فکر می کرد بدشانس ترین آدم روی زمینه؛
اما وقتی بلاهایی رو که تو این 5-6 ماهه سرم اومده رو براش تعریف کردم کمی آروم شد؛
چون می دید که انگار بدشانس تر از خودش هم کسی پیدا میشه...


پ.ن: آهای آقا یا خانم زندگی، من کی میتونم روی خوش تو رو ببینم؟! هان کی؟

پیدا کردن عنوان خیلی سخته!!!


>گاهي اوقات خدا يکي رو سر راه آدم قرار ميده که مسير زندگي آدم رو عوض ميکنه يا به قول معروف هدفمند تر مي کنه، گاهي اوقات هم همچين کسي سالهاست سر راه آدم قرار داره، اما آدم انقده گيج و خنگ تشريف داره(درست مثل اينجانب!) که طرف رو بعد از شش،هفت سال مي بينه!
فعلا" تا همين جا داشته باشيد تا بعد...

>>هر کي ميگه آدم اولين پولهايي رو که با دست رنج خودش بدست آورده دلش نمي ياد راحت خرج کنه بياد تا يه دوره کلاس حيف و ميل کردن دسترنج براش بزارم...

>>>شرمنده تمام دوستان هستم که تو اين چند وقت نتونستم بهشون سر بزنم. از همين جا ضمن عرض ارادت، روي گل همشون رو مي بوسم.البته به خاطر حفظ شئونات اسلامي در مورد خواهران محترم با عرض پوزش، فقط به عرض ارادت اکتفا مي کنم!

پ.ن:
1)پايگاه اطلاع رساني مهندسي مکانيک ايران[پاما] تقريبا" دو سه ماه هست که راه اندازي شده، مزاياي خوبي هم داره که يکيش اختصاص يه صفحه به هر عضو براي معرفي خودش،درج رزومه، درج مقاله ها و... است. من که عضو شدم، به دوستاي هم رشته اي هم پيشنهاد مي کنم که عضو بشن. [پاما]

2)عاقبت ندادن پول طراحي سايت! [لینک]

پايان خفت بار يک اسطوره...

اسطوره خودخواه فوتبال ايران !

کافيه يه نگاه به متن sms هايي که اين يکي دو هفته گرفتيد بندازيد تا بفهميد او به چه ميزان محبوبيتي در بين مردم رسيده! خوبه اينم بدونيد که چند تا جوان خرمشهري در يکي از خيابون هاي اين شهر در يک مراسم دسته جمعي دعايي ترتيب دادند که در آن از خدا مي خواستند او هر چه زود تر از فوتبال خداحافظي کند.(به نقل از همشهري- ۲۷/3/۸۵ )
اين بدترين و خفت بار ترين پايان براي کسي است که در 12 سال گذشته در تيم ملي هميشه فيکس بوده و در 148 بازي ملي 109 گل زده...
اگه خيلي بخواهيم خوش بينانه ببينيم تا پيش از جام جهاني تنها يک کلوني کوچک از تماشاگران پشت سر علي دايي بودند، توجيه آن ها هم اين بود که فقط او مي تونه تيم را جمع بکنه.يک توجيه دستمالي شده! غافل از اينکه همين عامل وحدت ، در جام ملتهاي آسيا حسين کعبي رو به خاطر حرف هايش عليه کاپيتان به روي نيمکت تبعيد کرد و ايمان مبعلي رو بابت تکلي که در بازي سوپر کاپ پارسال ايران روي پاي رهبر تيم ملي زد، براي هميشه از تيم بيرون گذاشت....
به هر حال بعد از تماشاي بازيهاي ايران در جام جهاني همين کلوني ضعيف هم قيد دايي رو زدند. تا شايد تنها هواداران باقي مانده او برادرانش باشند که هميشه سر مسابقات تيم ملي و صبا باطري با منتقدان دايي دست به يقه مي شدند.
او کسي بود که با خودخواهي تمام ، اين همه سال آرزو هاي تلمبار شده يه عده جوون جوياي نام رو که سالها به خاطر نام علي دايي پشت خط مونده بودند رو با قدم زدن در زمين نقش بر آب کرد...
به نظر مي رسه که آه اين جوانان گريبان گير اين اسطوره خودخواه فوتبال ايران شده...


پ.ن:
>>پاي حسين کعبي چند لحظه قبل از حک يادگاري روي صورت فيگو!

پاي حسين کعبي وصورت فيگو!


ياشاسين علي دايي!

 افسوس

يادمه اون قديم مديما که تو خيابون دو گل کوچيک بازي ميکرديم، يه پسر ريزه ميزه اي بود به اسم ميلاد، اين ميلاد کوچولو  که همسايه ديوار به ديوار ما هم بود، عاشق فوتبال بود اما از فوتبال چیزی حاليش نميشد به جز لايي خوردن... اين آقا ميلاد هميشه موقع يارکشي بي تيم مي موند و معمولا" با پادرمياني واصرار مامانش مي ذاشتيمش نخودي و مي گفتيمش بيا تو زمين و با هر تيمي که ميخواي بازي کن!
ديروز هم که داشتم بازي تاسف بر انگيز علي دايي رو مي ديدم نا خودآگاه ياد اين ميلاد خودمون افتادم...
اين اسطوره فوتبال ما ديروز  انقدر تو فکر آمار و ارقام بازيهاي ملي و گلهايي که به لائوس و نپال و مالديو زده بود، بود، که در کل90 دقيقه، 30 هم ثانيه توپ زير پاش نيومد.اگه بخواد با همين تلاش و پشتکار توي دو بازي بعدي ظاهر بشه فکر کنم از طرف فدراسيون آمار و ارقام عنوان خنثي ترين بازيکن جام رو به خودش اختصاص بده! ياشاسين علي دايي!
نکته ديگه اينکه واقعا" عجب دروازبان و خط دفاعي با مرام و با معرفتي داريم، دقيقا" زماني که احساس کردن مکزيک به مشکل برخورده ،دست در دست هم دادن و به عنوان يار دوازدهم مکزيک وارد عمل شدن و گند زدن به بازي...


پ.ن:
آخرین لحظاتی که این مطلب زیر چاپ می رفت(ساعت15:48 دقیقه!) از آلمان که خبر رسید که:"علی دایی به دلیل آسیب دیدگی مهره های کمر(!) در بازی مقابل پرتغال حاضر نخواهد بود." چیزی که مشخصه اینه که توی بازی دیروز کمرش آسیب ندیده، اصلا" درگیر نشد با کسی که آسیب ببینه، از دیروز تا حالا هم که فکر نمی کنم تیم تمرین کرده باشه، حالا کمر این  بابا از دیشب تا حالا کجا آسیب دیده خدا می دونه!

با جام جهاني در گذر زمان....

leipzig-stadium

فوتبال رو از جام جهاني 90شروع کردم! اون موقع تقريبا" 7 سالم بود،توي يه محله به شدت فوتبالي زندگي مي کرديم، يادمه که بازيها رو با اهل محل دسته جمعي نگاه مي کرديم، از ايتالياي ميزبان بازيها، اسکيلاچي به يادم مونده با اون قيچي برگردون هاش، از هلند روت گوليت  با اون موهاي جذابش،و از آرژانتين کانيگيا. هنوز اون پنالتي لعنتي، که آندرياس برمه به آرژانتين زد از يادم نرفته... 

سال 94، يازده سالم شده بود! يادمه که امريکا با پارتي بازي ميزبان بازي ها شده بود، يه چيز ديگه هم که يادم مياد اينه که بازيها نصف شب بودن و اهل منزل خواب!  روبرتو باجيو با اون موهاي عجيبش يادتونه که توي بازي فينال چطوري اون پنالتي آخر رو خراب کرد و برزيل رو که اون موقع مهاجم هاش- روماريو و ببتو و ...-  بعد از زدن گل بچه داري مي کردن، رو قهرمان ....

جام 98 با جام هاي قبلي کلي فرق داشت، صعود ايران به جام جهاني باعث بوجود آمدن بزرگ ترين جشن هاي خياباني بعد از انقلاب شده بود. از ضد فوتبالي( دفاع مطلق و دل بستن به ضد حمله) که ايران تو اون جام بازي ميکرد که بگذريم از عقده گشايي کليزمن توي دروازه عابدزاده نمي شه گذشت... (چه ربطي داشتن  اين دو تابه هم نمي دونم!)

جام 2002، گند ترين جام جهاني بود کي ديدم... از اون جام فقط حسرت حضور نداشتم يادم مونده و خر کيف شدن از گلباران شدن دروازه عربستان....

 واما جام جهاني 2006، اين جام جهاني برای من خيلي فرق داره، نه دغدغه کنکور دارم، نه امتحاناي پايان ترم دانشگاه ، نه زن وزندگي!
مي تونم يه ماه با خيال راحت اين لنگم رو بندازم رو اون يکي و يه گوشه روبروي تلويزيون دراز بکشم و تخمه بشکنم و احيانا" فوتبال نگاه کنم...
 

دقایقی با بال راست تیم ملی...

تاخیر هواپیما همیشه هم بد نیست! یک ساعت تاخیر پرواز شماره 525، چهارشنبه شب تهران- اهواز، فرصت خوبیه برای هم صحبت شدن با حسین کعبی، بال راست تیم ملی فوتبال ایران...

حسین کعبی

- مبعلی.... تقصیر خودش بود که دعوت نشد،(بعد از اون جریان علی دایی)رفت تو حاشیه، هر چی بهش گفتن حرف نزن، مصاحبه نکن، گوش نکرد...
- یعنی شجاعی بازیش خیلی بهتره مبعلیه که آوردنش؟...
- اصلا" به شهرستانی ها بها نمی دن، هر کی می خواد رشد کنه باید بیاد تهران...
- تهرانی ها رو به یه چشم دیگه نگاه می کنن، مثلا" همین نصرتی تو هر بازی یا یه پنالتی میده یا پاس گل به حریف، اما کسی جرات نداره بهش بگه تو...
- ما هفت نفربودیم(بازیکنان فولاد در تیم ملی)، الان شدیم 2 نفر...
- پرسپولیس.... یه قیمتی بهشون گفتم که فکر نکنم بیان طرفم....
- بعد از جام جهانی 50درصد می رم خارج....
- این روزنامه ها خیلی ....
- من 3 ماهه مصاحبه نکردم اما هر روز از قول من یه چیزی تو روزنامه می نویسن....
- علی دایی..... چی بگم .... همه کاره است .....
- .........

*برای مختصر و مفید تر شدن مطلب فقط صحبت های حسین رو نوشتم.


پ.ن: اگر چه عقيده دارم که وبلاگ بايد يک نويسنده داشته باشه و وبلاگ هاي دو نفري مثل عکس 4×3 دو نفريه، اما چون از دو مطلب قبلي که فونيکس اينجا نوشته بود خوشم اومد، يه کليد هم برا اون درست کردم که هر وقت بخواد بياد و آپ کنه.
البته نا گفته نماند که اين فونيکس ما انقده تنبله که تا زور بالا سرش نباشه کاري نمي کنه!!!

امنيت سيري چند؟ (به قلم فونيكس!)

حتما" انتظار داريد که امروز هم مثل همیشه یک مطلب آمیخته به طنز اينجا  بخونيد،
اما تو این مملکت که دیگه، زورکی خندیدن هم سخت شده دیگه یک مطلب خنده دار گفتن و نوشتن شاهکاره! حتما تا حالا خبر قتل عام 12 رهگذر بیگناه به اون طرز وحشیانه رو در نزدیکی بم شنیدید؟
چند روز قبل یک بمب تو کرمانشاه ، کمی پیشتر هم قتل عام 25 نفر نزدیک زابل ،چند مورد  گروگاگیری،
انفجارهای اهواز ، افزایش سرقتها و تجاوزات به عنف و .... ! خدا فردا رو به خیر بگذرونه!
معلوم نیست چی به سر این مملکت داره میاد، خدایا یعنی این همون کشور که  سی سال  پیش لقب جزیره آرامش در دریای نا آرام خاورمیانه گرفته بود!!؟
واقعا این اتفاقات در ایران ما می افته!؟ اتفاقاتی که معمولا عادت داشتیم خبرشون رو از کنیا، رواندا، کنگو ، کلمبیا و... بشنویم! تازه مدتی که  اونجا هم دیگه از این اتفاقات نمی افته! 
اگه ارگ بم رو تا حالا از نزدیک ندید حتما تصاویر و فیلمهای زیادی دربارش دیدید، تونگاه اول آدم فکر میکنه هزار ساله که دیگه کسی اونجا زندگی نمیکنه ، اما جالب بدونین که تا همین شصت سال پیش جمعیت زیادی داخل ارگ زندگی می کرده  و اصلا شهر بم وجود نداشته! اما در اوایل همین قرن و پس از به قدرت رسیدن رضا شاه (خائن!!) و متعاقب اون سرکوبی اشرار و یاغی ها در سراسر کشور و ایحاد امنیتی که در تاریخ  ایران کم نظیر بود مردم تونستند  با خیال راحت  بیرون از حصارارگ خانه سازی کنند. از اون زمان دیگه کم کم ارگ متروکه شد و مردم  کوچه های تنگ  و دلگیر ارگ را  ترک کردن و از خشتها و مصالح موجود در اون برای ساختن شهری در کنار ارگ استفاده کردن.
اما حالا پس از 27 سال استقرار حکومت اسلامی که قصد داشت با اجرای دستورات پروردگار حکومت عدل الهی را در جهان مستقر کند! پناه مظلومان، پر از امنیت و عدالت و صلح و صفا باشد و( حتی قرار بود گرگ و میش در کنارهم زندگی کنند و گرگها گیاه خوار شوند!) متاسفانه می بینیم که روز به روز عقب تر رفته ایم و به روزگار قاجاریه  نزدیک می شویم!
پخش  خبر تصویب کلیات طرح لباس ملی بلافاصله بعد از خبر این قتل عام از رسانه ملی هم نشان از دغدغهای اصلی آقایان دارد! حتما تا دو، سه سال  دیگه داشتن رو بند و چادر برای خانمها و عبا ، نعلین و ریش یک وجبی برای آقایون اجباری میشه، بعدش هم استفاده از چهار پایان به جای خودرو (برای جلوگیری از واردات بنزین) ، جمع آوری ماهواره و کامپیوتر و تلوزیون و رادیو و...
اگه همین طوردرتاربخ به عقب برگردیم ان شا الله تا 10 سال آینده با گذر از قاجار و صفویه ، به حمله مغولها (که احتمالا معادلش همون آمریکا ست) میرسیم!

تازه حضرات  ادعا دارن که محبوبیت جمهوری اسلامی در قلوب مردم جهان هر روز ببشتر از دیروزمی شه، قدرت اول منطقه هستن ، نظامی مقتدر دارن که همسایه ها ازش حساب میبرن!  دیپلماسی فعال دارن!
ولی مگه نه به قول خودشون این اشراردر پاکستان جا گرفتن و از اونجا اقداماتشون رو هدایت و بر نامه ریزی می کنن، گروگانها رو به اونجا منتقل می کنن؟ آقا یعنی اونجا لیان شانپوست!؟ خود مختاریه ؟ یعنی پاکستان دولت نداره!؟ مگه نه میگید کشور دوست، برادر وهمسایه ((پاکستان))!!
 اگه ادعات میشه دیپلماسی بلدی، مقـتدر منطقه ای، سفیرش رو احظار کن،اگه عرضه نداری دو تا بخوابونی تو گوشش بهش بگی مرتیکه فلان فلان شده این چه بساطی که درست کردید ، می تونی که حداقل یک یادداشت اعتراض بهشون بدی، چطور سر قضیه کاریکاتور پیامبر بلد بودید به همه سفرای اروپایی یادداشت اعتراض بدید ، راهپیمایی و تظاهرات ترتیب بدید ، صبح تا شب تو تلوزیون محکوم کنید ولی حالا چرا خفه شدید!؟؟
اگه خدای نکرده یک روزی چهار تا توله سگ از ملت مظلوم عراق کشته بشه که تا 7 روز صدر اخبار قرار میگیره، از بزرگ تا کوچیکتون محکوم می کنید،  مسئولیت رو متوجه  اشغالگران و اونها رو ملزم به پاسخ  گویی می دونید، اما حالا اصلا  مسئولیتی متوجه مسئولان به ویژه فرماندهان  نیروی انتظامی ، دستگاه های قضایی و اطلاعتی نیست!

اما ما مردم هم خیلی عوض شدیم، مردمی که به قول عموی بزرگم اول انقلاب اگه می فهمیدیم که زمستون همسایمون نفت نداره نفت خودمون رو باش قسمت می کردیم، وقت جنگ فقط با ژ-3  بزرگترین لشکر زرهی اعراب رو شکست داديم و حتی اجازه نداديم که آبادان درنقطه صفر مرزی،  یک ساعت به تصرفشون در بیاد و کلی رشادت دیگه ، اما حالا، اگه بفهمن يه چيزی کم شده  تازه احتکار می کنن تا گرونتر بفروشن! از کنار چنین کشتار و نا امنی در داخل کشور راحت رد می شن! واقعا دلیلش چیه؟ چرا تو این چند سال ارزشها این قدر تفاوت کرده!؟ یعنی دلیلش نوع حکومت بوده!؟ یعنی حاکمان اینقدر می تونن بر مردم تحت سلطه شان تاثیر بگزارند؟ شاید اینجا است که آدم معنی حدیث حضرت علی (ع) رو می فهمه که فرموده اند: "مردم بیش از آنکه از پدرانشان تاثیر بپذیرند از حاکمانشان تاثیر می پذیرند."

بگذریم که این حرفها فایده ای نداره !
 تنها کاری که ازدستمون  بر میآد این که ، موقع بیرون رفتن از خونه ( قل اعوذ برب الفلق ...) بخونیم تا از شر مخلوقات خدا به خدا پناه ببریم! که مبادا کنار مون بمبی منفجر بشه ، تیری بخوریم ، کیف یا موبایلمون بدزدن و يا تو جاده جلومون رو بگيرن و .... !!

پ .ن:
نوشته اي رو كه خونديد، به قلم يكي از دوستان عزيزمه كه به علت علاقه شديدي كه به موشك هاي فونيكس هواپيماي F14 داره!!!فونيكس صداش ميزنم!
اين فونيكس عزيز ما تو اين روزا كه من كمتر فرصت نوشتن پيدا ميكنم، يه بار ديگه به ياد پروژه هاي دوران دانشجويي كه اكثرشون گردن او بود! به كمكم اومد و اين مطلب رو برام نوشت، دستت درد نكنه فونيكس جان!

فوتبال، ناموس و باقي قضايا!!

اول از همه خاک بر سر تون کنن اي ملت بي عرضه و بي غيرت آلمان، عکس تا اين حد بي ناموسي از صدراعظم تون چاپ کنن اونم تو روزنامه انگليسي، اونوقت عين سيب زميني بشينيد و هيچي نگيد.عرضه نداشتيد سفارتشون رو بگيريد لاقل پرچم شون رو مي تونستيد که آتيش بزنيد. خاک بر سر بي عرضتون کنن.
دوم اينکه  دمت گرم فولاد، هر چي پارسال آبروداري کردي امسال آبرو نذاشتي برامون. اين دم آخري که به مهاجم هاي هيچ تيمي نه نگفتي، ديروز هم خودت و آ.ث ميلان دست به يکي کرديد و خوشحالي قهرماني استقلال رو از دماغمون کشيديد بيرون، خاک بر سرهر دوتون کنن.
سوم آنکه بابا اي ول به اين رئيس جمهور چيزمون که واقعا" کاراش چيزن، و هم چين کاراي چيزي اونم همزمان فقط از دست خود چيزش بر مي آد. همزمان با طرح گير دادن به حجاب ، وام ده ميليوني وتوقف پروژه ال90، دستوري داد که اگه رئيس جمهور قبلي داده بود، الان حتما" گروهي کفن پوش جلوي در استاديوم ها ايستاده بودند و نمي ذاشتن خانم ها وارد استاديوم بشن!
اين وسط جدا از نظر مراجع که نظر زن به بدن مرد رو حتي بدون لذت هم جايز نمي دونن، همه نگران شعار هاي بي ناموسي هستند که در عرض چند ثانيه در تمام استاديوم طنين انداز ميشه و پير و جوان ، تماشاگر و تماشاگرنما، آدم با خانواده و بي خانواده همه با هم يک دست و يک صدا فرياد مي زنن، اما نگراني من از يه بابت ديگه است، تجربه نشون داده که سر سنگين ترين افراد هم موقع به ثمر رسيدن گل در مسابقات حساس از خود بي خود مي شوند و کنترل خودشون رو از دست ميدن و باقي قضايا. حالا نمي دونم چطور مي خوان خانم هاي محترم عشق فوتبال رو اونم از اون تيـپيش رو که اهل استاديوم رفتن هستند رو موقع به ثمر رسيدن گل کنترل کنن که در مملکت اسلامي و در مکان عمومي ، اونم در ملاءعام از خودشون حرکات موزون و ايضا" بي ناموسي در نکنن؟!
با کسب اجازه از فرهنگستان زبان و ادب پارسي، شعار هاي پيشنهادي در صورت ورود بانوان به استاديوم:
زين پس به جاي شعار بي ناموسي:شير سماور،تو....داور، بگوييد : شير سماور، داور خيلي دوست داريم!
به جاي داور خيلي ...، بگوييد داور خيلي مردي.
به جاي اگزوز خاور، تو..... داور، مي تونيد بگيد اگزوز خاور، چه خوبه داور!
به جاي داور،.... مادرت، مي تونيد بگيد داور چطوره مادرت!
البته لازم به ذکر است که هم چنان از شعار هاي قبلي که مشکل ناموسي ندارن، مثل سرور هرچي لنگيه، امير قلعه نوعيه مي تونيد استفاده کنيد! 

خدا ميدونه كه حقشه ...

 قهرمانی پسران آبی پايتخت مبارك!

دست های توانا و توفیق اجباری!

خدایا شکرت ، خدایا منونتیم ...مملکت گل و بلبل ما همین یه مشکلش حل نشده بود ، که با لطف خودت راه حل اون رو گذاشتی کف دست های توانای دانشمندان جوان وبومی ما . به امید خدا با تکیه بر دست های توانای همین دانشمندان جوان و بومی بزودی اورانیوم با غنای بالاتر از 90درصد هم تولید می کنیم، که بعد از اون به لطف یزدان و همت بچه ها دیگه تا ساخت بمب صلح آمیز هسته ای و کوبیدن اون به دهان استکبار جهانی و بخصوص امریکای جهان خوار وهم پیمانان خبیثـش راهی نباشه.
فقط یکی دو تا مشکل کوچیک سر راهه ، یکیش اینه که این 164 تا سانترفیوژمون رو باید بکنیم چند هزار تا! که به نظر نمی رسه این تعداد تو دست وبال عبدالغدیرخان باشه! مشکل بعدی هم چند تا موشک قاره پیما ، یا زیر دریایی های عظیمه،که بتونه این بمب هامون رو حمل کنه، که به نظر نمی رسه حالا حالا کسی پیدا بشه که اینا رو به دست های توانای دانشمندان جوان و بومی ما بفروشه.
من که نمیدونم شما نمی دونید چرا این دست های توانای دانشمندان جوان وبومی ما، همیشه توانایی هاشون رو جایی نشون میدن که مردم هیچی ازش سر در نمی آرن؟!
من که نمی دونم شما نمی دونید چرا این دانشمندان جوان وبومی ما مثلا" توی صنعت هواپیما سازی ،اتومبیل سازی ، فولاد و... دست های تواناشون رو گذاشتن توی جیبشون و مصرف کننده تولیدات متخصصان بیسواد و بی دین و مزدور اجنبی که آخرش جاشون تو جهنمه هستن؟!

تست هوش!

 

من، قلعه شوش، یا ...؟!

عکس در ابعاد بزرگتر


اگه گفتید سوژه اصلی عکاس، تو این عکس کی بوده؟

>من؟ (مثل یه بچه خوب دست به سینه ایستادم!)
>قلعه شوش؟
>یا ... ؟!

 

25 دقیقه وقت دارم!

اونا دارن چوبه دار رو برپا مي‌كنن.
25 دقيقه وقت دارم.

25 دقيقه ديگه، توي جهنم‌ام.
24 دقيقه وقت دارم.

خب، يه كم لوبيا پخته بهم دادن كه گرسنه نميرم.
23 دقيقه وقت دارم.

مي‌دوني! ... هيچكي ازم نمي‌پرسه چه حالي دارم.
22 دقيقه وقت دارم.
 
به فرماندار نامه نوشتم. به اون لعنتي... رفته ماموريت.
اوخ همش 21 دقيقه ديگه.

 به شهردار تلفن زدم. نيست رفته ناهار.
20 دقيقه وقت دارم.

 كلونتر ميگه: « دوست دارم ببينم چه جوري پر پر مي‌زني.»
19 دقيقه ديگه.

بهش خنديدم و تف كردم توي صورتش.
همش 18 دقيقه .

به قاضي تلفن زدم و التماس كردم.
17 دقيقه وقت دارم.

 اوون گفت دو هفته ديگه زنگ بزن. نه، نه سه هفته ديگه.
16 دقيقه مونده.

وكيلم ميگه ببخشيد. متاسفم كه اين پرونده رو باختم.
15 دقيقه وقت دارم.

از همون اول اشتباه کردم که رو اين احمق حساب کردم.
شد 14 دقيقه .

 حالا كشيش هم اومده تا برام دعا بخونه.
13 دقيقه مونده.

اوون از آتيش جهنم حرف مي‌زنه ولي من خيلي سردمه.
12 دقيقه وقت دارم.

حالا دارن طناب رو امتحان مي‌كنن. پشتم يخ كرده.
11 دقيقه وقت دارم.

طناب لعنتي امتحانشو پس داد. كارش درسته.سعي مي کنم لرزيدن پاهام رو پنهون کنم.
10 دقيقه وقت دارم.

ممكنه عفو بهم بخوره و آزاد بشم. نه بابا فيلم نيست که.
9 دقيقه  ديگه هنوز مونده.

تمام مردم شهر جمع شدن،اما هر چي ميگردم آشنا نمي بينم.
همش 8 دقيقه.

لااقل يکي به بهم بگه که به خاطر چه گناهي دارم اعدام ميشم؟
واي شد 7 دقيقه.

حالا دارن از نردبون مي برنم بالا. دستامو بستن.
6 دقيقه مونده.

روي چهار پايه ايستادم،پاهام طناب پيچه و گردنم وسط گره.
5 دقيقه وقت دارم.

كوه‌ها رو نگاه. عجب آسموني، نم نم بارونه.
 4دقيقه وقت دارم.

لامصب عجب روز قشنگيه برا مردن!
3 دقيقه مونده

صداي لاشخورها و قار قار كلاغ‌ها مياد.
الان شد 2 دقيقه.

يکي داره مياد که که چهار پايه رو از زير پاهام هل بده.
فقط 1 دقيقه .

حالا تاب مي‌خورم. برو كه رفتيم.
ديگه وقت ندارم.

- میثم....میثم... پاشو لنگ ظهره... پاشو دم در باهات کار دارن!

یکسال گذشت!

 

9اسفند

تقويم ديوار اتاقم ميگه که يه ساله دارم اينجا چرت و پرت مينويسم!
يکسال گذشت که از پرشين بلاگ به بلاگفا اسباب کشي کردم...
يکسال اينجا آپديت شد با پست هايي که اکثرشون تداعي کننده خاطرات تلخ و شيرين يکسال گذشته من بودن.
يکسال اينجا آپديت شد و کسي نپرسيد که آيا ميثم وpotato يک شخصيت هستند يا نه؟!
يکسال اينجا آپديت شد با پست هايي که بعضي هاشون دردسر هايي رو هم برام درست کردن.
يکسال اينجا آپديت شد و از قزوين خبر مي رسه که مردم توي راهپيمايي 22 بهمن شعار ميدادن که کاريکاتوريست دانمارکي حق مسلم ماست!اگه تونستيد ربط اين شعار رو  با اين پست پيدا کنيد، به من هم بگيد!


پ.ن:اين عکس بالا آخرين عکسي بود که با گوشي خدابيامرزم گرفته بودم.... خدا رفتگان شما رو هم بيامرزه!

بمب، اما ازنوع سومش!


زمان:سه شنبه عصر.
مکان: يکي از خيابان هاي فرعي وخلوت امانيه .
يک پژو وسط خيابون ترمز کرد، درب عقب ماشين باز شد، يک گوني بزرگ از ماشين بيرون انداخته شد،ماشين به سرعت حرکت کرد.
من و همکار پدرم کنار خيابون شاهد اين ماجرا بوديم، به گمان اينکه بمبي در اين گوني است ، مثل کسايي که سگ دنبالشون کرده، پا گذاشتيم به فرار...
کاشکي بمبش صوتي باشه... خدا من خيلي جوونم، با کوله باري از آرزو... خودت رحم کن...
نه ديگه، فکر نمي کنم راه فراري باشه... شدم جوون ناکام!
اين مزخرفات تو ذهنم ميچرخيد که يه دفه اين همکار بابا منو کشيد داخل فرو رفتگي اي که درب خونه اي درون آن قرار داشت.
جاي امني بود... پشت ديوار کمين گرفته بوديم و هر لحظه منتظر شنيدن صداي انفجار...
چند دقيقه گذشت... نه خير، خبري نبود.
آروم سرم رو بردم بيرون ... جل الخالق، گوني داشت تکون ميخورد!
از پشت ديوار اومدم بيرون... اشتباه نمي کردم...تکون هاي گوني بيشتر شد...انگار کسي داخل گوني بود... يه دفعه سر يه دختر از توي گوني اومد بيرون!
داشتيم شاخ در مي آورديم... داخل گوني يه دختر 18-19ساله بود، با چهره اي رنگ پريده و پريشان.
دختر کاملا" از گوني بيرون اومد و در حالي که روي زمين نشسته بود شالي رو که دور گردنش بود گذاشت رو سرش وبعد از اون دکمه هاي مانتوش رو بست و به سختي بلند شد و روي جدول کنار خيابون نشست و زد زير گريه...

لعنت نامه!

                           
لعنت به خبرهايي که مدت ها انتظار اومدنشون رو میکشی  ، وقتي اومدن آرزو مي کني کاش نمي اومدن.
لعنت به کسايي که چيزي نمي دونن، -خدا میدونه که میدونن که نمی دونن یا نمی دونن- و اشتباه آدم رو راهنمایی  یا گمراه مي کنن. بعدش هم که گندش در اومد، ميگن حالا من یه چیزی گفتم تو چرا گوش کردی! بابا اگه چيزي رو نمي دونی چه اشکالی داره بگی نمي دونم.
لعنت به این سیستم آموزشی دانشگاه ما که  4- 5 ماه بعد از فارغ التحصيلي، زنگ مي زنن که بيا نمره اون درسي رو که مهمان گرفتي تو پرونده ات نيست!  اگه نيست پس من چطور فارغ التحصيل شدم؟ شما گم کرديد به من چه؟ 
لعنت به این سیستم مالی دانشگاه ما که  4- 5 ماه بعد از فارغ التحصيلي وتسویه حساب، زنگ زدن که بيا تکلیف اون پولی رو که از دانشگاه گرفتی مشخص کن!
بابا ما يه غلطي کرديم سر يه جرياني  يه پول نه چندان هنگفتي(!) از دانشگاه گرفتيم، بعد از ده بار تسویه حساب و تحویل دادن چند برابر پول ها فاکتور(!) بازم زنگ زدن که بیا و ...
اگه گذاشتن شرمون از اين خراب شده کنده بشه.
لعنت به قول هاي بدون ضمانت اجرایی.
لعنت به قوانيني که از شب تا صبح عوض ميشن.
لعنت به این سيستم مملکت ما که برای يه هفته بعدت هم نمي توني برنامه ريزي کني. چه برسه چند سال بعد.
لعنت به اين سيستم مملکت ما که براي يه کار کوچيک بايد بزني بري پايتخت و آخرش هم ضد حال بخوري.
لعنت به ميدان سپاه،
لعنت به دايره وظيفه عمومي نيروي انتظامي!
لعنت به چراغ سرخ!
درود به چراغ سبز!

پ.ن:
شرکت نوکيا يه لعنت هم نثار تو و محصولاتت که تو اين گير و داد شدي قوز بالا قوز.

                         طغیان کارون

تشکر و سپاسگذاري!


»امروز قصد نداشتم آپديت کنم، اما حيفم اومد که يه تشکر و سپاسگذاري از جناب رئيس جمهور محبوب و مردمي نکنم، که با نهايت تدبير و دور انديشي، تمام سعي وتلاشش رو براي به راه انداختن دفاع مقدس(2) بکار گرفته، من که مي دونم تمام اين سعي و تلاش ها به خاطر اينه که من دوران خدمت خاطره انگيزي داشته باشم! بابا ايول ...دمت گرم...خيلي با حالي ...جبران کنيم انشاالله

» فرمانده اون برره اي ها  که در قسمت کامنت هاي وبلاگ عمليات انتحاري انجام مي دادن،خودش رو معرفي کرد!
دمت گرم آقا احسان! خيلي وقت بود که اين طور سرکار گذاشته نشده بودم. حيف که وبلاگ نداري بـيام جبران کنم، اما يکي طلبت!

» آلبوم " لنگه کفش" محسن چاووشي رو گوش دادید؟ اين يکي از آهنگ هاشه:(البته شعر یکی از آهنگ هاش!)
ياد بچه هاي مهربون اون زمين خاکي
ياد بردن ها و باختن ها ميوفتم
بعضي وقت ها ياد جنگ و ياد موندن ها و رفتن ها ميوفتم
دوست دارم برم جنوب، کنار جاشو هاي دريا
که رو عرشه واسه ماهي ها بخونم
بشينم نگاه کنم به شکل ابرها، که هنوز شکل تفنگ و ترکش و تير و جنون اند
پدرم هميشه ميگه، يادته بهت ميگفتم اگه بچه هاي اهواز، که نه ابر اند، نه پرنده اند،
توي بازي هم ببازند ، توي عشقشون برنده اند... 

» براي راست و ريس کردن کاراي خدمتم، امشب دارم ميرم تهران.جايي که قراره منو به سربازي قبول کنه(!)، مي خواد از نزديک بـبـينـتم. احتمالا" مصاحبه اي هم در کاره، خدا به خير بگذرونه.

غرور و سقوط (1)


چند وقتيه که به دور از جارو جنجال هاي اين روزاي جامعه، زدم تو کار تاريخ معاصر ، همين الان مشغول مطالعه 4-5تا کتاب قطور تاريخي هستم.
قصد دارم نکات جالبي رو که باهاشون برخورد مي کنم رو اينجا بنويسم. اولين مطلب درباره فرح ديباست و نحوه آشناييش با شاه، که از کتاب "دخترم فرح " - که از زبان فريده ديبا، مادر فرح نوشته شده- انتخاب کردم.

فرح که مثل مادر و مادر بزرگش در کودکي (4سالگي ) پدر خودش رو از دست داده بود، بعد از مرگ پدر به همراه مادرش از رشت به تبريز مي روند تا در کنار مادر بزرگش(مادر پدر) زندگي کنند.
در تبريز مادر فرح از فرط تنگ دستي زن صيغه اي يکي از بازرگانان معروف تبريز ميشود ، اما بعد از دو سال وقتي متوجه ميشود که اين حاجي بازاري به اندازه دانه هاي تسبيحش زن صيغه اي دارد، صيغه را باطل مي کند و براي زندگي به تهران،نزد برادرش(دايي فرح) مهاجرت مي کنند.(البته ناگفته نماند که مادر فرح در يکي از خياط خانه هاي تبريز هم کار ميکرده).
فرح در تهران موفق به گرفتن ديپلم مي شود و به همراه پسر دايي خود که دو سال از خودش کوچکتر بوده براي ادامه تحصيل راهي فرانسه مي شود. و در پاريس در دانشگاه پلي تکنيک، در رشته مهندسي معماري مشغول به تحصيل مي شود.
به علت اينکه پولي که مادرش براي او مي فرستاده براي امرار معاشش کافي  نبود، فرح مجبور بود که در خانه فرانسوي ها به عنوان پرستار بچه کار کند.
فرح در همان سال اول ورود به پاريس بدون اطلاع مادر، در يک جشن دوستانه نامزدي خودش رو با شخصي به اسم "کريم پاشا بهادري" که او هم از دانشجويان ايراني مقيم پاريس بوده اعلام مي کنه!
اين نامزدي به مدت 4 سال به طول مي انجامد، وقتي فرح در سال 1337 يراي گرفتن اجازه مادرش براي ازدواج با کريم به تهران مي آيد،هنگام برگشت،متوجه مي شود که ممنوع الخروج شده است.
بله آن چند بار شرکت در تظاهرات بر ضد شاه(!) به همراه اعضاي سازمان دانشجويي حزب توده در فرانسه کار دستش داده بود. نام او در ليست سياه مخالفان دولت ايران قرار داشت(!)
اما همين جا بود که باز شاهي روي شانه هاي او نشست،او در مراجعاتي که به همراه دايي خود به وزارت خارجه که آن موقع متولي امور دانشجويان خارج از کشور بوده، داشته با اردشير زاهدي(داماد شاه) آشنا مي شود و او هم او رو به شهناز(دختر شاه) آشنا مي کنه و مقدمات اين ازدواج فراهم مي شود... 

کارنامه ی عریان!


تو رو خدا میبینید روزگار رو، اون وقت که می خواستیم بنویسیم نه سوژه بود نه حوصله،الان که میخوام در اینجا رو تخته کنم،سوژه با پای خودش میاد در خونه آدم! 
ديروز بود اومدم از خونه برم بيرون، ديدم يه کاغذ لاي در کوچه است. در رو باز کردم افتاد زمين، برداشتمش....
به نظر تون چي بود؟ قبض آب، قبض برق؟... احضاريه؟!......؟؟؟

نه جانم، کارنامه کنکور ارشد پارسالم بود که همين طور لخت و عور بدون هيچ پاکت ماکتي، مثل قبض آب گذاشته بودنش لاي در!
میبینید با آبرو و حیثیت آدم چطوری بازی میکنن...
نمي دونم، اين همه پاکت که موقع ثبت نام پست ميکنيم چي ميشن؟

حالا باز خوبه خودم اولين نفر ديدمش و برداشتمش و زود قايمش کردم و گرنه با اون درصد هاي افتضاح، جلو اهل بیت آبرو نمي موند برامون!
تازه شانس هم آوردم که يه آدم مريض ازاون ور در-تو کوچه- نکشيده بودش و ...
 نمی دونم شایدم یکی برش داشته بعد گذاشتش سر جاش،آخه کارنامه اکثر دوستام دو سه ماه پیش اومده...
خلاصه توی روزای آینده اگه دیدید یه کارنامه با یه عکس که صورتش شطرنجی شده بود منتشر شده، بدونید که مال منه!


.: پ.ن :.
 .: من توي پست قبليم نوشته بودم که اينجا داره به بن بست "نزديک" ميشه، بعضي از دوستان برداشت کرده بودن که رسيده...
 فعلا" تصمیم گرفتم این وبلاگ به گل نشسته رو تا روز اعزامم آپ کنم، بعد از اون دیگه با خداست.
 .: یکی از دوستان محبت کرده برای پست قبلیم کلی کامنت به اسم اشخاص سریال برره داده،اگه این دوست، دخترتشریف داره که خودش رو معرفی کنه تا عاشقش بشم، اگه پسره که هیچ! (این تیکه رو با الهام از نوشته های استاد زوربا نوشتم!)

 

پایان تلخ یک حماقت


نمی دونم پارسال جریان اون سربازه رو شنیدید  که تحمل شنیدن حرف زور رو از جانب مافوقش  نداشته و میزنه یارو رو میکشه...
شنیدید یا نشنیدید این سرباز که گویا از هم دوره ای های دوران دبیرستانم بوده، ولی من هر چی فکر میکنم قیافش به خاطرم نمی یاد، قراره همین روزا اعدام بشه...

اینطور که میگن خانواده اولیای دم حتی پیشنهاد ۱۰۰ میلیونی خانواده این سرباز رو هم برای دادن رضایت رد کردن و به هیچ چیز جز قصاص راضی نمی شن...

 اینا رو گفتم که بگم آخه آدم تا چقدر تحمل شنیدن حرف زور رو داره ، گاهی اوقات دیگه کار به جایی می رسه که آدم واقعا" کنترل خودش رو از دست میده و کاری میکنه که ...

راستی اگه مشکل خاصی پیش نیاد تقریبا" 3 ماه مونده تا پیوستن من به خیل عظیم سربازان وطن!
فقط امیدوارم اونجا کسی هوس نکنه بهم حرف زور بزنه، چون میدونید که من اعصاب مصاب ندارم و ممکنه...


پ.ن:

آپ کردن اینجا تبدیل شده به یه معضل، حقیقتش دیگه مثل گذشته ها نه شوقی برای نوشتن دارم نه انگیزه ای، فکر کنم سرنوشت این وبلاگ داره به اسمش نزدیک میشه، به بن بست...

 

جوجه با طعم همه چي...

                           
»ببخشيد با تاخير ميلاد باسعادت حضرت عيسي مسيح(ع) پيام آور صلح و دوستي و آغاز سال نو ميلادي به شما و تمام مسلمانان جهان هيچ ربطي نداره ، نمي دونم شما چرا بي خود جو گير شديد.

»ديروز داشتم روزنامه ميخوندم، روزنامه همسايه ها، از قول رئيس سازمان هواشناسي استان مطلبي نوشته بود با اين مضمون که موج بارندگي ها در راه است و احتمال طغيان رودخونه ها و جاري شدن سيل وجود داره ... ومردم خودشون رو براي مقابله با سيل احتمالي آماده کنن...
از ديروز دارم به اين فکر ميکنم که ما براي مقابله با سيل احتمالي چه کار ميتونيم بکنيم؟
خونه رو که نمی شه ببریم رو بلندی، اگه گونی خاک هم درست کنیم بزاریم جلو در خونه پس با آبی که از آب روها میاد بالا چیکار کنیم....
سرتون رو درد نیارم هیچ راه بدرد بخوری به ذهنم نرسید به جز اینکه  یه مایو بپوشی و بشینی تو خونه تا سیل بیاد!

»يک ظهر زمستاني، چند تا جوون بيکار، چند کيلومتر خارج شهر، در دامان طبيعت(!)،کمبود امکانات و بفرماييد جوجه با طعم همه چي...

»تو اين شرايطي که دروازه پرسپوليس شده آزادراه و به مهاجم هاي هيچ تيمي نه نمي گه نمي دونم بازي دوستانه اونم با بايرن مونيخ چه ضرورتي داره، فقط اميدوارم جمعه شاهد حراج آبروي نداشته فوتبال ايران نباشيم...

»چقدر از اين گربه هاي لوس بدم مياد که وقتي بهشون نزديک بشي بجاي فرار کردن ، مي ايستن و زل مي زنن به چشاي آدم...

»راستش هر چي  گشتم هيچ  بهانه اي براي دير آپ کردن و سر نزدن به شما پيدا نکردم، برا همين هم انتظار نظرگذاشتن ازشما رو ندارم...
                                                               
                                                                                   يا علي...

جزیره!


[در هواپيما]
بدتر از اون چيزي بود که فکرش رو مي کرديم؛ بيشتر شبيه ميني بوس هاي حميديه بود ؛ فضاي حاکم بر هواپيما رو ميگم!
 خود هواپيما هم ؛ از رنگ ولعاب بيرونيش که بگذريم؛ چنگي به دل نميزد؛ بعد از چند تا  استارت ناموفق منتظر بوديم بگن چند نفر بيان هول بدن؛ که روشن شد! از مصيبت بلند شدنش که بگذريم؛ از سقف سوراخش که ازش باد سرد ميومد نمي شه گذشت ! اينم بگم که تو مسير آبادان- کيش چاله چوله اي نموند که توش نرفته باشيم!               
....
[ درفرودگاه ]
هوا اونقدرا که فکرش رو ميکرديم شرجي نبود ؛ بلکه بيشتر شرجي بود! ما که خودمون بچه شرجي و گرما بوديم حسابي کم آورده بوديم.
...
[ در تاکسي]
راننده: بچه خوزستانيد؟
 ما: آره بچه اهوازيم؛ چطور مگه؟
- هيچي آخه پرواز آبادان اين موقع ميشينه!
- خوب ببينم اومديد اينجا عشق وحال کنيد يا مثل زنا وقتتون رو تو بازارا تلف کنيد؟!
- اي.... هم خريد ؛ هم تفريح
- اما از قيافه هاتون مشخصه که اهل عشق و حاليد!
-!!! قربون شما!
- بزاريد تا نرسيديم برم سر اصل مطلب... بچه ها هر چي بخوايد تو دست و بالم هست؛ عرب- فيليپيني- ايراني... قيمت هاشون هم مناسبند از 6-7 تومن دارم به بالا!
خدايش چون مشخصه دانشجوييد ارزون گفتم بهتون!
- !!!
- پس شما اينجا دوتا شغل داريد؟!
- آره ديگه؛ خرج زياده!
- احتمالا هم؛ مسافرکشی شغل دوم شماست!!! [خنده جمع]
- اينم شمارم ... هر وقت خواستيد يه ندا بديد تا جورش کنم براتون؛فکر جا و مکان هم نباشيد...
- !!!
- اشتباه گرفتي داداش؛ ما خلاف سنگينمون چاي پررنگه!
دمت گرم؛ همين بغل پياده ميشيم...   اين شمارت رو هم بگير ؛ پيش ما نباشه بهتره...

 


                                                                                ادامه دارد...البته شايد!

دانشجو

 

حس "دانشجو" بودن حسي توام با غرور وافتخار بود.هر چه بود دوازده سال براي چنين عنواني درس خوانده بودم. کساني را که به خاطر داشتن عنوان "دانشجو" احترام و جايگاهي داشتند مي ديدم و  پدر ومادري را در آرزوي آنکه فرزندشان هم روزي "دانشجو" شود، با تمام افتخار و غروري که ضميمه نام آن بود.
 
به "دانشجو" فکر ميکنم به جايگاه آن و تشخص واحترامي که به دنبال نام آن است.
اين که اين تشخص و احترام از هيچ روش ديگري جز ورود به دانشگاه قابل دسترسي نيست؟
چه چيزي قرار است از اينجا ياد بگيريم که از هيچ جاي ديگري ياد گرفتني نيست؟

چقدر"دانشجو" مي شناسم که نيمه راه ، به دلايل مختلف از درس و دانشگاه انصراف دادند. چقدر"دانشجوي" معترض که نسبت به واحد هاي درسي و مطالب از رده خارج شده و نا مربوط به رشته شان شاکي هستند، چقدر "دانشجوي" بي انگيزه ،چقدر "دانشجوي" بي علاقه نسبت به رشته تحصيليشان ، چقدر "دانشجو" که به لطف تحصيل در شهر ديگر، ونبود کنترل مستقيم والدين دچار انحرافهاي جبران ناپذيري شده اند، چقدر "دانشجوي" ...
 
شايد چون کار از کار گذشته و درسم تمام شده به اينها فکر ميکنم .
شايد اگر هنوز پشت کنکوري بودم ، باز هم بزرگ ترين آرزويم ورود به دانشگاه بود ، با هر شرايطي!

 


پ.ن:
»سقوط هواپيماي سي 130؛هواپيماي غول پيکر 4موتوره اي كه توانايي پرواز بايه موتور روهم داره، خيلي حرفه؛ اما نبايد فراموش کنيم که تمام اين هواپيما ها مال قبل از انقلاب هستند و عمر مفيد اکثر آونها هم تموم شده در ضمن چون هواپيماي نظامي محسوب ميشن، لوازم يدکي شون هم گرونن هم کمياب.
راجب از دست رفته ها هم به قول عزيزي، کسی که روزش رسیده باشه؛ کاری نمی شه براش کرد ؛ چه تو هوا باشه چه زمین... به هر حال خدا بیامرزدشون... 

 

قبرستون!

اگه به وبلاگ هایی که شعر مینویسن سر بزنید می بینید که اکثرشون شعر های عاشقانه  می نویسن،
چیزی که من اصلا" باهاش حال نمی کنم.
چمي دونم، بي وفا تو رفتي و من موندم و....
اون اومد و ما رفتيم.....!  من رفتم و چرا تو نيومدي ...
چرا دروغ گفتي اي نا مهربون و ......واز اين مسخره بازي ها!
اين شعر رو بخونيد حال کنيد...

قبرستون.
ها ها ها ها ها هــــــــــــــــــــــــــا...
اينجا شــده قـبرستـون ....     بـه جـن سـلام برسـون
کمک ميخوام من الان...         تحويل بگـيرعـزيزجان
صـدا،صداي درده...                هــر کي بشـنـوه مَـرده
خسته شدم از نالـه....          شپـش دارم مـي خـاره!
هـوا مـثـل بـخاري ....             مرغ،جوجـه سوخاري
من هم مثل قناري...             کِـز مي کـنم کــناري
دعوا،شوخي،مرافع....            بسه ، شـدم کلافــه
خسته نباشيد دوستان....      ديدارمان قبرستان!
ها ها ها هــــــــــــــــــــــــــــــــا ....

حال کرديد؟!

 

پ.ن:
-امروز فقط اومدم بگم که هنوز زندم! و اونایی هم که فکر میکردن به آرزوشون رسیدن و من چیپس شدم سخت در اشتباهن!
- آقا پیمان گل، برای تبلیغات جایی بهتر از درو دیوار بارون خورده محله ما پیدا نکردی؟!
-در حالی که این روزا اکثرهم دوره ایی ها مشغول خریدن وپست کردن دفترچه کنکور ارشد هستن، من رفتم و این دفترچه رو خریدم!
-توی این ماه آخر پاییز، یه بشقاب شلغم داغ، اونم از دست یه شلغم فروش خندان واقعا" می چسبه!

خداحافظ!

بهمن 83
نمایش تصویر در ابعاد بزرگتر

بالاخره بعد از قريب يک ماه دوندگي وامضا گرفتن وحلاليت طلبيدن از کارمند هاي سلف گرفته تا معاون آموزشي،بالاخره کار تسويه حساب تمام شد. واز اين به بعد ديگه با امور فارغ التحصيلان سرو کاردارم.کارت دانشجوييم رو هم تحويل دادم.
وقتي دادمش يه لحظه دلم گرفت ، به دورو ورم نگاه کردم ...من ديگه با آدماي دورو ورم فرق داشتم ...اونا دانشجو بودن ولي من؟!
چقدر هميشه آرزوي اين لحظه رو داشتم که زودتر از دست اين کلاس ها و درس هاي لعنتي خلاص بشم ولي حالا...
...
نمي دونم شايد بعدا"هم دلم تنگ بشه،دلم تنگ بشه براي مصيبت هاي روز انتخاب (اجبار) واحد،براي جيم زدن هاي از سر کلاس ،براي دير اومدن و زود رفتن ها،براي غذا هاي غير قابل هضم سلف، براي شب هاي پرالتهاب امتحان ، براي تقلب هاي دقيقه نود سرجلسه امتحان،براي نيمکت هاي محوطه دانشگاه ،براي آمار دادن ها وآمارگرفتن ها، براي دانشجويان خوش تيپ ،براي اساتيد بيسواد،براي کل کل کردن هاي سر کلاس، وبراي  خيلي چيزا وخيلي از .... !
هر چه در اين 4سال بوده،همه خاطرات ناب ودوست داشتني را بايد همين جا بذارم وبرم پي زندگي ....نفس عميقي ميکشم ...نبايد اين قدر دلگير باشم ، اين هم بخشي از زندگي بود ومثل خود زندگي تکرار ناپذير...
 
ودرآخر....

با آنکه گاهي اوقات بر وفق مرادم نبودي، با انکه خيلي از روزها برنامه هايم را بهم زدي و مجبورم کردي سر کلاس هايت حاضر شوم،با آنکه خيلي از شب ها مرا از خواب انداختي ،با آن که خيلي خرج واحد هايت کردم تا پاس شدند ، بالاخره تمام شدي. دلم براي تمام خوبيهايت ، براي تمام خاطرات نابت تنگ خواهد شد.

اي بزرگ ترين آرزوي يک روز من! خداحافـــــــــــــــظ...


پ.ن:
>آخرين باري که دانشگاه رفتم نمي دونم چرا همه رو ريز مي ديدم ، اصلا" بعضي از اين ورودي هاي  جديد رو هم نمي ديدم!

>به خودم ودوستاي عزيزم يه معذرت خواهي بدهکارم، بخاطر اينکه براي حفظ آبرو(!)، اون بالا صورتاشون رو گِل مالي کردم!

 

بازم ماه!

همونطور که شاهد بودیم امسال هم اختلافی بین مراجع بر سر مسئله اعلام  روز عید پیش اومد.بعضی  روز 5شنبه رو عید اعلام کردن،بعضی جمعه.
دو کلمه حرف جدی درباره این مسئله:
از نگاه شرعی و آموزه های دینی اعلام روز عید ویا اول ماه از شئونات حاکم است و نظر دیگران هر چند مجتهد یا مرجع تقلید باشند در صورت اطمینان و یقین تنها برای خود شخص حجت است نه مقلدان آن.
ساده تر اینکه اگر برای مرجع تقلیدی رویت هلال ماه اثبات شد ، مقلدان او نمی توانند در این مسئله از او تقلید کنند و باید منتظراعلام حاکم شرع [ در زمان ما رهبر] باشند.
نمی دونم برنامه "آسمان شب" رو که چند شب پیش از شبکه 4 پخش شد رو دیدید یا نه، تو اون برنامه نشون داد 2 تا هواپیمای بویینگ ارتش رو که از طرف دفتر رهبری برای رویت هلال ماه پرواز می کردن و نزدیکای دامغان بود که دقیقا" در راستای افق قرار گرفتن و هیچ اثری هم از هلال ماه ندیدن.
درآخر اینکه این ناهماهنگی بین مراجع حاصلی جز سرگردان کردن و ایجاد تفرقه بین مردم نداره.

پ.ن:
>نمی خوام درباره دربی چیزی بگم ، ما حرفامون رو تو زمین زدیم!
>یه چیز دیگه هم اینکه هواداران پرسپولیس زیاد ناراحت نباشن، بعد از چند سال پرسپولیس در جایگاه واقعیش در جدول قرار گرفته!
>تیم های اهوازی هم گند زدن این هفته،وجمعا"6گل از دو تیم اصفهانی نوش جان کردن.
البته اگه بخوایم خوش بینانه نگاه کنیم، این مهم نمایانگر ظرفیت بالا و اشتهای زیاد تیم های ما به گل خوردن است! 
>وتوصیه پایانی، اگه تا حالا استادیوم آزادی نرفتید، توصیه می کنم برای آپدیت کردن کلکسیون فحش هایی که بلدید یه سر به اونجا بزنید!

ماه


پارسال بود ...درست همين موقع ها ... اواخر ماه رمضون بود.... سر کلاس طراحي ماشين بوديم.... بحث دراومد سر رويت هلال ماه شوال و زمان عيد فطر و اين صوبتا....
يکي مي گفت  بايد اين کار علمي بشه....يکي ديگه گفت فلان کشور اين کارو مي کنه....
......
بحث داشت به جاهای داغش میکشید که استاد گفت: اين آخوند ها که ميرن بالا پشت بوم،  تو آسمونها دنبال ماه ميگردن، نمي دونن تو  دانشگاه ما چقدر ماه ريخته!
يادش بخير کلي خنديديم سر کلاس...  

پ.ن:
>تو اين روزا که دل و دماغ  نوشتن ندارم همين چند خط هم غنيمته....
>درآستانه دربي جمعه جهت مشخص کردن مواضع وبراي بالا بردن روحيه پسران آبي پايتخت يه تغييراتي تو قالب دادم!
>چرا کسی به این رئیس جمهور محبوبتون یاد نداده که  هر سخن جایی و هرنکته مکانی
دارد؟!
>این روزا فرشته شبکه 2،هاشم شبکه 3وبعدش هم قندی شبکه 5 بدطوری ملت رو بعداز افطار پای تلویزیون میخکوب میکنه.
>پ.ن، از متن اصلی بیشتر شد!
                                                                                                         
 

حلیم!

               نام مقدس الله که توسط ابرها تشکیل شده است.

با چند تا از بچه ها رفته بوديم احيا، مداحه خيلي بي حال دعا ميخوند ، ما هم خوابمون گرفته بود بدطور...[حالا شباي معمولي راحت تا دو ونيم سه بيداريما،امشب که بايد بيدار بمونيم خوابمون گرفته بود!] خلاصه طرفاي سه ربع کم بود که قيد دعا و رازو نياز وسحري رو زديم واومديم بيرون.
جاتون خالي هوا يکم خيلي سرد بود، ما هم با آستين کوتاه،حسابي يخ زديم.
پياده تو مسيرکه ميومديم صحبت ازاين دراومد که الان چي ميچسبه؟!
يکي گفت يه نخ وينستون لايت، اون يکي گفت ....! منم گفتم يه کاسه حليم داغ!!!
خلاصه نخود نخود و هر کي راهي شد به خانه خود...
نيم ساعت بعد بود که  ديدم مامانم با يه کاسه حليم از خونه همسايه که احيا بوده اومد خونه!
همين جا بود که محکم زدم تو سرم که  اي کاش چيز بهتري خواسته بودم!

پ.ن:
> دقت کرديد شباي احيا هرچي  زمان سحري دادن نزديک تر مي شه مسجد شلوغ تر ميشه!
امان از دست اين مردم شکم پرست.
>>اگه احيانا"بهتون سر نمي زنم ويا نظر نمي دم، دليلش فقط مشکلات فني است که با کامپيوترم پيدا کردم!
راستش وسعم هم نمي رسه که برم کافي نت! اگه آپديت ميکنم يا تک وتوک نظر ميدم به وسيله کامپيوتراي رفقا و در و همسايس!

31.

اینجا اهواز است...

                                                

شنبه بعد از ظهر بود ، حوالي ساعت 5:20 که مردم براي رسيدن به سفره هاي افطار عجله میکردن، ناگهان صداي دو انفجار قوي همه رو شوکه کرد.
محل انفجارها خيابان نادري بود،يکي از خيابان هاي مرکزي وشلوغ اهواز،روبروي پاساژکرامه وپاساژکارون.
اينطور که شنيده ميشه بمب ها داخل سطل زباله کار گذاشته شده بودن.
اتفاقا" من هم همون حوالي بودم، همون خيابون نه اما فاصله زيادي نداشتم با اونجا.
دوست ندارم از صحنه هايي که اونجا ديدم بنويسم.فکر نمي کنم صحبت از به خاک وخون کشيده شدن مردم بي گناه کار جالبي باشه.
چيزي که اونجا خيلي دردناک بود اين بود که با انفجار اول مردم اطراف براي کمک به مجروحان در محل انفجار جمع شده بودن که سه چهاردقيقه بعد انفجار دوم رخ داد. همين مسئله باعث بالا رفتن آمار کشته و مجروحان شد.
مطمئن باشيد آمار کشته ها خيلي بيشتر از اين چند نفري است که رسما"اعلام شده.

اهواز در سال 84 يکي از ناآرام ترين سالهاي اين چند سال اخير رو تجربه کرده، از ناآرامي هاي اول سال گرفته تا بمب گذاريهاي خرداد ماه ،وبعد هم قضيه سيد ها و شبکه هاي ماليشون و حالا هم اين بمب گذاريها.
نمي دونم اهواز کي ميخواد رنگ آرامش به خودش بگيره.


اخبار بمب گذاريها:
خبرگزاري مهر: 1 و 2و 3
خبرگزاري فارس:1و 2و  3 
ايرنا:1و2  
بي بي سي: 1

پ.ن:
از ساختمون ها و ماشين هاي آسيب ديده چند تا عکس با موبايل گرفته بودم که دو تا لباس شخصي موبايلم گرفتن و تمام عکس ها رو پاک کردن.

 

28.

پلیس وظیفه شناس!

                حمل و نقل بانوان در افغانستان!

پشت چراغ قرمز بودم...یه دفعه يه ماشين آتش نشاني اومد چسبید پشت ماشين ، هي بوق و آژير میزد که بهش راه بدم بره....يه نگاه به چراغ کردم 45-44-43..... اينم دستش رو گرفته بود رو بوق....پليس هم  سر چهارراه بود مي ديد ماجرا رو... خلاصه زدم دنده 1 واز چراغ  رد کردم .... ماشين آتش نشاني گذشت و پليس اشاره کرد به من که بزن کنار... زدم کنار...
- از ماشین پیاده شو.
پیاده شدم.
-کارت ماشين و گواهينامه !
-براي چي؟
-از چراغ قرمز رد کردي !
-جناب سروان ماشین آتش نشاني پشت سرم بود...
-بود که بود، بايد من بهت علامت مي دادم که رد شي، نه خودت سرت و بندازی پایین بری.
-شما که داشتید نگاه می کردید خودتون.

...
-حالا چقدر هست جریمش؟
-20هزار تومن!
-بابا بی خیال جناب سروان....

بعد از 5 دقیقه جر وبحث...
حالا چون آتش نشانی پشت سرت بود جریمت نمی کنم، می تونی بری!
اومدم سوار ماشین بشم،گفت همین طوری میخوای بری؟!
- پس چی کار کنم؟
- یه شیرینی ، چیزی!
منم همون جا وسط خیابون دست کردم تو جیبم...
یهو زد سر دستم گفت هــــی هـــــــــــــــــی وسط خیابون!
بشین تو ماشین.
نشستم تو ماشین و دوتا هزار تومنی بی زبون از جیبم در آوردم و لوله کردم گذاشتم  کف دستش!


پ.ن:
>سعي نکنيد رابطه اي بين عکس بالا ومتن پيدا کنيد،عکس تزييني است!
>در جریان مراسم معارفه "سردار حیات مقدم" استاندارجدید خوزستان که هفته قبل در سالن جدید الاحداث استانداری برگزار شد، یکی ازآسانسورهای
استانداری که حامل تنی چند از نمایندگان استان بود از طبقه دوم سقوط کرد و نمایندگان به زمین گرم خوردند!
این حادثه موجب مصدوم شدن چند تن از نمایندگان شد، به طوری که یکی از آنها نتوانست در مراسم شرکت کند.

27.

راجع به اتفاقاتي که اينجا افتاده خلاصه بگم که من يه سفرنامه نوشته بودم در سه قسمت که قسمت اولش رو يکشنبه صبح گذاشتم تو وبلاگ .اما ظاهرا"چيزايي نوشته بودم که نبايد مي نوشتم و به مذاق بعضي از دوستان خوش نيومد و توصيه کردن که اصلاحش کنم.
منم که دوستام رو از سر راه نياوردم و از اين حرفا...
اين شد که 14-15 ساعت بعد از آپديت ورش داشتم و چيزايي رو که بايد حذف ميشد رو حذف کردم و سه قسمت رو تو يه قسمت خلاصه کردم!
تمام اين چيزا بخاطر اينه که من گاهي اوقات اول مي نويسم ،بعد آپديت ميکنم، در آخر اگه وقت کردم راجع به نوشتم فکر ميکنم!!!

در پایتخت[ویرایش جدید!]

                میدان آزادی - نیمه شعبان

>>> آدم بعضي از اين دختراي تهراني رو که مي بينه، جيگرش کباب ميشه!
طفلي ها اکثرا" سرشون به روسري حساسيت داره! و به جاي روسري از يه دستمال هاي 30×10 سانت استفاده ميکنن!
هر جا هم که مي رسن قبل از اينکه کفششون رو در بيارن اون پارچه 30×10 سانت رو از رو سرشون ميندازن دورگردنشون!

>>> يه روز رفتم ... بيخيالش!

>>>يه روز ناهار دعوت بوديم ويلاي يکي از اقوام در اطراف تهران.
نرسيده به ويلا يه سوپري بود. من و پسرعموم پياده شديم از ماشين که ذغال بخريم برا کباب و بعد خودمون بيايم.
< آقا ببخشيد ذغال داريد؟
> بله، برا کباب ميخوايد يا چيز ديگه؟!!!
< آخه به قيافمون ميخوره برا چيز ديگه؟!
> والا چه عرض کنم! [ به شوخي البته!]
خلاصه ذغال خريديم، البته ذغال کبابي!
پياده تو مسير که از بين باغ ها و ويلاها ميگذشتيم از پشت ديوار يکي ازباغ ها يه بويي به مشام مي رسيد که دل آدم رو با خودش مي برد! وقتي پسرعموم گفت اين بو که ميشنوي! بوي ترياکه!  فهميدم بابا اون سوپري بيچاره همچين بي ربط هم نمي گفته که چه ذغالي ميخوايد!

>>>يکي دو روز مونده بود به نيمه شعبان...توي اتوبان قم-تهران بوديم، اگه اشتباه نکنم 50کيلومتري قم بود...
ديدم يه گروه آدم چفيه به سر با پاي پرهنه،ساعت 1بعد ظهر در حالي که آفتاب مستقيما" به کلشون مي خورد کنار اتوبان راه مي رفتن!
اينطور که از پلاکارد ها و پرچم هايي که دستشون بود فهميدم، به طرف جمکران مي رفتن.
قبلا" تو تلفيزيون ديده بودم از اين چيزا، اما فکر ميکردم بابا اينا فيلمشونه! چند کيلومتر که پياده رفتن سوار ماشينشون ميکنن!
اما الان ديدم نه بابا مثل اينکه قضيه جديه.
به هر حال خدا همه ما را به راست هدايت کنه!

>>>نمي دونم تا حالا از اين سيم کارتهاي اعتباري "تاليا" ثبت نام کرديد يا نه...
نکته اي که اين وسط برام خيلي جالب بود اين بود که آقايون کار خودشون رو راحت کردن، ديگه به جاي اينکه پول رو از اين جيب به اون جيب و از اين حساب به اون حساب کنن،مستقيما" شماره حساب رفسنجان رو دادن!
بله،شما براي ثبت نام يک سيم کارت تاليا بايد پولشو به حساب تعاوني [ يادم رفت چي بود!] رفسنجان واريز کنيد!
راستي خدا اين کارمنداش رو هم حفظ کنه، انشاالله...!

>>>درسته که مهمون بودن خيلي حال ميده و جز خوردن وخوابيدن کاري نداري ، اما وقتي ياد تعطيلات عيد ميوفتم که بايدهمه اين خوشي ها رو پس بدم تنم مي لرزه!.... به هر حال چيزي که عوض داره گله نداره!


پ.ن:
>>>هفته قبل با يکي از دوستان رفته بوديم نمايشگاه پليس [ البته فقط براي برانداز کردن اين
الگانس هاي کلاس E !(خدا نصيب کنه انشاالله!)] بعدش هم رفتيم يه سر به خود نمايشگاه بزنيم که ديديم ورودي نمايشگاه يه تونلی درست کردن تو مايه هاي تونل وحشت. بچه هاي چند تا مهد کودک رو هم آورده بودن براي بازديد که اين بچه هاي بيچاره مي ترسيدن از تونل رد شدن برن توي نمايشگاه!

 

26.

شما وقتی یه چیزی رو می نویسید اول فکر می کنید بعد می نویسید یا اول می نویسید بعد بهش فکر می کنید؟!

بببخشید اوضاع خودم واینجا یکم بهم ریخته است!  فعلا"

 

جنگ(2)

راستش تو این پست میخواستم ادامه یادداشت هام رو از جنگ و بقیه اون چراها رو بنویسم، اما در آخرین لحظه منصرف شدم.
بهتره پیش خودم بمونن، برای همیشه.
شاید یه روزی در کنار خیلی از چراهای دیگه ای که سالهاست تو ذهن وقلب مردم مظلوم استانم رخنه کرده، تو دادگاه عدل الهی مطرحشون کردم...
باز خدا رو شکر که این دنیا یه صاحبی داره.
به جا ی اون یادداشت ها میتونید چند تا خاطره بخونید از جنگ، که از جاهای مختلف جمع آوریشون کردم:

                                           عکس ازکاوه گلستان، برگرفته از سایت بی بی سی.         

از زبان دیگران:

>من  در جبهه فکه و شرهاني بودم، چي به ياد دارم : بمب - موشک - مرگ - تاريکي - صف خريد مايحتاج - ايثار جوانان در جبهه و حالا چي ميبينم : بنز - رانت - برج - دلار 950 تومن- بچه هاي يتيم غيور مردان - کشور دوست و برادر!؟ - دستان خالي - جيبهاي پر و مشتي قرص اعصاب در جيبم که يادگار موج انفجار است - ياد شهيدان بخير - حيف. خداوند رحمتشان کند.
×××

>من و خانواده ام8 سال در زمان جنگ در اهواز زندگي کرديم. برادرم در کربلاي 4جانباز شد خودم هم هنوز اثرات گازهاي شيميايي جزيره فاو را يدک مي کشم. خسارات مادي و معنوي اين مدت که خانواده متحمل شد بماند اما خيلي برايم سنگين است که يک جوان که موقع جنگ تازه بدنيا آمده بود جلوي من يا خانواده ام را بگيرد و با عنوان خانواده شهداء و جانبازان براي ما مزاحمت ايجاد کند! آنموقع که ما با صداي توپ و موشک مي خوابيديم و موقعي که ارتش عراق تا 10 کيلومتري اهواز رسيده بود سنگر و کوکتل درست ميکرديم زير بمباران درس ميخوانديم و بقول خودشان شهر را خالي نکرديم ، مقاومت کرديم. حالا چه اتفاقي افتاد با دو تا موشک که توي تهران و اصفهان زدند جنگ تمام شد، شهرهاي شمال و مرکز آباد و آبادتر شد و شهرهاي جنوب خراب و خرابتر. تا تقي به توقي ميخوره يه عده که نميدونن جنگ چند تا نقطه داره دارن سوءاستفاده مي کنند و دنبال منافع خودشون هستند و مي گويند رزمنده و بسيجي بوده اند. نه بابا قهرمان و افتخار جنگ و همين مردم بي ادعاي جنوب و غرب و استانهاي مرزي بوده و هستند که از تمام زندگي، خانواده و سلامتي و .... گذشتند.
×××

>من متولد 1360 خورشيدي هستم ميتوان دريافت سالروز ولادتم با جنگ فاصله اي کم داشته است جنگ از من و امثال من نسلي سوخته ساخت که فراموش شدني نيست شبهاي بي پدري شبهايي که در انتظاري که آيا بار ديگر پدر رادر آستان در خواهي ديد يا خير؟ فراموش شدني نيست وقتي موشکها را برفراز آسمان ميبيني وقتي انفجار برق آلستوم را ميبيني. ترسهايي در وجودت شکل ميگيرد که فراموش شدني نيست... جنگ چهره کريه دستان کثيفي بود که براي فروش تسليحات شيميايي ميکروبي و... دست به چنين جنايتي زد. آيا امريکا انگلستان آلمان و تمام دولي که در فروش تسليحات در 8 سال جنگ ايران وعراق نقش مستقيم داشتند از ملت من معذرت ميخواهد؟ پدرم جزو اولين مجروحان شيميايي در منطقه جزيره مجنون است که هنوز دردهاي آن دوران آزارش ميدهند و اين تا مرگ وي ادامه خواهد داشت دول غربي چه جوابي دارند؟ من ميپرسم چرا؟
×××


>در زمان شروع جنگ من 4 ماه سن داشتم و با خانواده خود در آبادان ساکن بوديم. شهري که هرگز زيبايي از دست رفته خود در اثر جنگ را باز نخواهد يافت. با آغاز جنگ براي در امان ماندن از حمله عراق به بهبهان رفتيم. من به واسطه شغل پدرم که پزشک بود گاهي به ديدن مجروحان جنگي ميرفتم. شهر کوچک بهبهان هم از شر حملات موشکي عراق در امان نماند و يک موشک به مدرسه پيروز اصابت کرد که تعداد زيادي از دانش آموزان بيگناه جان خود را از دست دادند. تصاوير وحشتناک اجساد تکه تکه شده آن دانش آموزان که در کودکي شاهد آن بودم هرگز مرا رها نميکند. چگونه ميتوان بر سر اين مسايل مصالحه کرد؟ ترديدي نيست که صدام آغازگر جنگ بود ولي ملت عراق و به خصوص شيعيان اين کشور در جنايات او سهيم هستند. آنچه امروز بر عراقي ها ميگذرد تاوان بخشي از جناياتي است که عليه ملت ايران مرتکب شده اند. عراق ميتواند و بايد صدمات مادي وارد شده به ملت ايران را به عنوان غرامت جنگي پرداخت کند. ولي آيا مشکلات روحي و معنوي بازماندگان جنگ را ميتواند پرداخت کند؟ البته زمامداران کشور ما نيز بايد به دليل ادامه اين جنگ خانمان سوز که باعث کشته و زخمي شدن صدها هزار نفر و آوارگي ميليونها نفر شد پاسخگو باشند. آنچه مسلم است اينست که مردم ايران هرگز از حقوق خود در اين باره نخواهند گذشت.
×××

>من جايي زندگي کردم که 8 سال جنگ را با تمام وجودم احساس کردم. خاطرات آن روزها همواره با من است . من عمويم و خانواده اش و پسر خاله عزيزم را در اين جنگ از دست دادم . اجساد تکه تکه شده فرزندان عمويم را ديدم و هرگز آن لحظه را از ياد نمي برم . من از ياد نمي برم که همين ملت مظلوم عراق چگونه شهرم را غارت کردند. چگونه جلوي صف اسيران پايکوبي مي کردند. من از عراق و عراقي متنفرم. ملت عراق هم شريک جرم صدام است نه فقط ملت عراق بلکه هر عربي که به صدام ياري رساند. اين کشتار که در عراق براه افتاده نتيجه سالها نفرين و آه ملت ايران است.
×××

 

مهــــــر

 

يادش بخير اولين مهري که به مدرسه رفتم....اگه اشتباه نکنم  مهر 68 بود ... ، صبح زود بابابزرگ  اومد دنبالم  با هوندا هفتادش ...
همه با مامان يا باباهاشون اومده بودن من با بابابزرگم!
خانم معلمـمون دوست مامانم  بود و حسابي هوام رو داشت....
همون اوايل سال بود که خونمون رو عوض کردم ..... چون مدرسم به خونه بابابزرگ نزديکتر بود يه سال رو خونه اونا بودم.
فقط  جمعه ها و روزهاي تعطيل مي رفتم خونه خودمون...
چقدرالکي خوش بوديم ،با چه شوقي مي رفتيم مدرسه ...چقدر از ناظم مي ترسيديم...  زنگ تفريح با بچه هاي کلاس بقـلي چقدر دعوا مي کرديم...
يادش بخير زنگ ورزش يه توپ مينداختن  وسط حياط  و همه مي دوييديم دنبالش... زنگ آخرهم  که ميخورد مثل اينکه از زندان فرار کرده باشيم
هم ديگه رو هل ميداديم تا زود تر از مدرسه خارج بشيم...

يادمه کلاس دوم که بودم زدم دماغ يکي از بچه ها رو شکستم ! البته کاملا" اتفاقي...
مدرسمون خيلي راهرو داشت وما توي دوتا راهرو عمود بر هم به سرعت مي دويديم که در محل تلاقي دو راهرو به شدت خورديم بهم! ، من دندونم خون اومد اون دماغش شکست! بعد فرداش مامانش رو آورد مدرسه و ...

آدم وقتي به بعضي از کارا و رفتاراي  اون موقش فکر ميکنه خندش ميگيره ، واقعا" عقل درست حسابي تو کلمون نبود!

با اينکه اون موقع سني نداشتم ، اما خيلي چيزا از اون روزا يادمه  ...  روزهاي پر هرج و مرج بعد از جنگ ....
اون روزا نيروهاي کميته و ژاندارمري تو شهر حکومت مي کردن.... ويدئو قـدغـن بود .....هر کس شلوار لي ميپوشيد يه جور ديگه نگاش مي کردن... آستين کوتاه که ديگه نگو.....

 سالها از اون روزا ميگذره..... و الان فقط خاطرش مونده .....کجايي جواني؟!

الان که به سلامتي فـارغ شدم !، موندم که چکار کنم ، آخه  16 ساله  که عادت کردم مهــر برم سر کلاس!

 

پ.ن:
>>>يکي ازاون اتفاقات خوشايند که تو پست قبلي گفته بودم، قبولي داداشم تو کنکور بود که چند روز ما رو، بهتره بگم من روعلاف ثبت نامش کرد.
آخه خودش در کمال خونسردي با دوستاش رفت مشهد . 3روز رو مخ من کار کرد که برادری به درد همین روزا میخوره وتوهم یه روز به احتیاج پیدا میکنی و....

من بيچاره هم خودم رو به جاي اون جا زدم و رفتم ثبت نامش کردم!
 فکر نمي کنم آدم بيخيال تر و خونسردتر از داداش من تو اين دنيا پيدا بشه.
شايد 4 سال درس خوندن و زندگي کردن دور از خانواده ، يکم اونو سر عقـل بياره.
راستي از اون وقتي که اون قبول شده ،ديگه تو خونه همه به اون ميگن  آقاي مهندس!  نو که اومد به بازار...

>>>قسمت هاي دوم وسوم مطلب "جنگ "  آماده هستن که در اولين فرصت ميذارمشون تو وبلاگ.

 

 

جنگ  (1)

۸ سال عقب ماندگي و هزاران چرا ...

شما از جنگ چي ميدونيد؟ از آوارگي...  از بمباران ؟
اکثرا" اطلاعاتتون در حد اين فيلم ها و سريال هاي مسخره و بي معني تلويزيونه، که يه نفر ميره و يه لشکر عراقي رو نابود ميکنه و بر مي گرده .

>چرا کسي از واقعيت ها چيزي نميگه؟
>چرا از موشک باران شبانه روزي دزفول کسي چيزي نمي گه ؟ از موشکهاي 9 متري که تو کوچه هاي 3متري مي زدن... از مظلومیت آبادان و خرمشهر....
>چرا از کربلاي 5 حرفي نيست؟ عملياتي که لو رفته بود و ...
>چرا کسي نمي گه چرا آواره هاي خوزستاني رو که توي جاده ها [مخصوصا" جاده خرم آباد] با پاي پیاده به سمت استانهاي مجاور مي رفتن رو با سنگ مي زدن که اي بي غيرت ها بر گرديد و از شهرهاتون دفاع کنيد؟
>چرا کسي از جنايت هايي که اين مردم مظلوم عراق! بعد اشغال شهرهاي ما مي کردن چيزي نمي گه؟
>راستي چرا از بودجه هاي عمراني خوزستان که اون زمان تو تهران و اصفهان و... خرج ميشد ، حرفي نيست؟
اونجا ها هي آباد تر ميشد و اينجا ويران تر ...
[ الان هم تو مجلس تا بخوان يه بودجه خاصي براي خوزستان در نظر بگيرن ، نماينده هاي همون شهرها مخالفت ميکنن]
>>>اصلا" از همه مهم تر چرا کسي نمي گه چرا با اولين موشک باران تهران بايد جنگ تموم بشه؟
مگه ما اينجا آدم نبوديم؟ مگه ما 8 سال رو سرمون موشک نمي اومد؟
چـــــــــــــــــــــــــــرا...
 
پ.ن:
>>> بعضي از وبلاگ ها هستند که قسمت نظراتشون جالب تر از متن خود وبلاگه، يکي از اون وبلاگ ها وبلاگ منه.مرسي از محبت هاتون.
>>> قابل توجه بعضي از دوستان که گفتن خجالت نمي کشي خونه مردم لنگر انداختي! : ما خونه کسي تلپ نشديم، آخه....(اصلا" بيخي!)
>>>تو اين مدت يه سري اتفاقات [البته خوشايند!]  افتاده که سفر من يه کم طولاني شده ، بزاريد برگردم اهواز، درباره سفر وپايتخت هم مي نويسم!

>>> راستي يه ببخشيد هم به دوستان عزیزم بدهکارم، چون از اينجا نمي تونم جواب محبت هاشون رو بدم، انشاءالله وقتي برگشتم همتون رو محبت مال ميکنم!

 

در شهر...


> نمي دونم چرا چند وقتيه اين دختراي ترکمني تو اهواز زياد شدن!!!
 آدم ياد گرگان وبندر ترکمن و معاهـده ننگين ترکمن چاي ميوفته!
شايدم از ترکمنستان دختر وارد کردن!!!
اما نمي دونم چرا قيافه هاشون به ترکمني ها نمي خوره!!!

>> اين ماشين ها که پشت سر ماشين عـروس راه ميوفتن و يواش يواش حرکت ميکنن و بوق بوق مي کنن ، اعـصابم رو خورد ميکنن.حالا اينا هيچ ، چند شب پيش يکي از اين به اصطلاح کارنوال هاي شادي! براي دقايقي يه لاين پل هفتم رو بسته بودن و  وسط پل مي رقصيدن!

 >>> در تاکسي
پريروز:
--- آقا ببخشيد نبش هاکوپيان پياده مي شم.
--- اين خيابون بيست ساله اسمش موحدينه ، حالا تا هاکوپيان اينجا يه شعبه زد ديگه شد خيابون هاکوپيان!
--- ببخشيد......
ديروز:
--- آقا ببخشيد نبش موحدين پياده ميشم!
--- اي بابا، ديگه کي ميگه موحدين، شد خيابون هاکوپيان!
--- ببخشيد......
امروز:
--- آقا ببخشيد نبش خيابون بعدي پياده ميشم !

>>>>لعنت بر اين شهرداري که کاري رو که شروع کرد تموم کردنش با خداست. ، دو- سه هفتس که زير گذر پل پنجم رو براي تعمير بسته و ما هر شب ربع ساعت بايد پشت چراغ قرمز فلکه دانشگاه علاف شيم ،ربع ساعت پشت چراغ قرمز پنج طبقه.
ما هم قاليباف ...!


پ.ن:
>>>عزیزی برای یکی از مطالب قبلی نظر داده که : " تو هر نظری که به نفعته وهر کی ازت تعریف کرده میذاری هرچی که واقعیته وبه ضررته پاک میکنی بعد میگی من ترسو نیستم؟ "
به این عزیز میگم که من فقط نظراتی رو که فحش وتهدید ومطالب غیر اخلاقی! و چیزایی تو این مایه ها داشته باشه رو پاک می کنم، مگر نه از انتقادو نظر مخالف ترسی ندارم.در ضمن ترسو کسیه که بدو بیراه مینویسه و هیچ اسم و ایمیل و آدرسی  از خودش باقی نمی ذاره!

 
>>>اين مسافرت هم دست از سر من برنمي داره، هنوز نیومده باید برم ،اين دفعه با خانواده محترم و به مقصد تهران.
هر چی میگم من می مونم اهواز که مواظب خونه باشم!!! قبول نمي کنن، ميگن خونه خالي باشه خيالمون راحت تره تا دست تو!!!
اگه این فک و فامیل محترم نخوان ما رو محبت مال کنن یه هفته دیگه برمی گردم ، اگه بخوان، با خداست!

بی عنوان!

 


>آرزوي امريکا رفتن حداد عادل هم موند به دلش!
اين امريکايي ها بدجوري ما رو کنف کردن. قانونا" نمي تونستن همچين کاري بکنن، آخه نيويورک شهريه که اغلب سازمان هاي بين المللي اونجا هستن،و دولت امريکا موظفه که براي مقامات عالي رتبه کشورهاي ديگه ويزا صادر کنه (البته ويزاي کمتر از 20 روزه و فقط براي نيويورک) اما قانون کيلو چنده!  همون بهترم که نرفت، چون ممکن بود مثل سفر بلژيکش گند بزنه!

>>اين آقايون اصول گرا هم بعد از دور زدن جناب خلبان ، در چند روز مونده به انتخابات ،حالا براي اينکه از دلش دربيارن و رفع کدورت کنن بازور وفشار از بالا و پايين و .... کردنش شهردار!
مثل اون کوره که مي خواستن با زور از خيابون ردش کنن!
اما کاش جاي رئيس جمهور و شهردار عوض ميشد ، به قاليباف رئيس جمهوري بيشتر مياد تا اون....!

>>> بازم هوا يه کم خنک شد و من سرما خوردم !
جاتون خالي ديروز هم يه پني سيلين يکو دويست نوش جان کردم! راستش اين آمپوله اينقدر وحشتناک بود که بعد از بيست و اندي ساعت هنوز نمي تونم درست راه برم!

>>>>درباره اون قبض هم وقتي از طرف والدين گرام  با عکس العمل هاي محبت آميززير مواجه شدم! : 
بابا: مي بينم که  که قبضت 3برابر قبض من شده !
ديگه به من ربطي نداره، نمي خواد قبض رو پرداخت کني ، بزار تا قطعش کنن!
-آخه....
-کوفت!
مامان: اگربرا قبض قبليت بهت پول نمي دادم ، حالا کارت به اينجا نمي رسيد! ، برو از همون که باهاش صحبت کردي بگير!!!
-آخه....
-کوفت!

گردنم خورد ،دندم نرم، چشمم کور،زبونم لال،گوشم کر، کله ام کچل! [جاي سالم موند توي بدنم ؟!]خود بدبختم از اندک باقي مانده صندوق ذخيره ارزيم  پرداختم!

 


 

ضد حال!

 


؟!Is There Any One To Help Me!

هَل  مِن ناصر يَنصُرني؟!

به يک اسپانسر مالي يا يک فرد خيّر جهت پرداخت مبلغ يکصد و سي و پنج هزار ودويست تومان
 بابت قبض موبايلم نيازمندم!

قبض موبایلم!

"اینجا کليک کنيد تا قبض بزرگتر بشه"

ضد حال از اين بزرگتر سراغ داريد؟!.... [ آره، پايين رو بخونيد!!!]

پ.ن:
>>>اين تنها ضد حالي نبود که تو اين چند روزخوردم،ضد حال دوم مربوط به کنکور ارشد بود،
 درسته که بابام با زور فرستادم سر جلسه کنکور!
 اما به خاطر یه اشتباه کوچیک تو انتخاب شهر،حسرت ارشد موند به دلم!

 خدمت مقـدس سربازي ....... ســــــــــــــــــــــــــــــــــــلام!!!

 

خفه شو!


گفتم :دوستت دارم، گفت :خفه شو!
گفتم:دلم برات مي تپه، گفت:خفه شو!
گفتم:شب رو واست روز مي کنم، گفت:خفه شو!
گفتم:اگه بري ديونه مي شم، گفت:خفه شو!
گفتم:چرا با من اين کارو مي کني، گفت:خفه شو!
گفتم :ديگه بدون تو نمي تونم، گفت:خفه شو!
گفتم:مي خوام بگيرمت، گفت:راست مي گي؟!
گفتم :خفه شو!!!


پ.ن:
>>>اين روزا اصلا"نوشتنم نمي ياد، اين مطلب رو هم از صندوق ذخيره ارزي [وبلاگ قبليم] برداشتم!
>>>در حالی که کمتر از یک هفته به شروع مسابقات لیگ برتر و بازی افتتاحیه که قراره بین فولاد واستقلال برگزاربشه  باقی نمونده ، دیشب شبکه خوزستان تصاویری از زمین چمن استادیوم تختی پخش کرد که شخم زده شده بود!
این طور که شنیده میشه تا 5-6 ماه دیگه هم آماده نمیشه!
معلوم نیست زمین خانگی قهرمان لیگ برتر امسال کجاست؟ آبادان ، دزفول یا...
[اینم بگم که استادیوم 50هزار نفری اهواز که عملیات اجرایش از قبل از انقلاب آغاز شده هنوز

آماده بهره برداری نیست!!!]
>>>براي مطلب قبلي يه بابايي به اسم رئيس حراست دانشگاهمون یه کامنت تهدید کننده برام گذاشته بود!!!
>>>اگه خدا بخواد قراره چند روزي با رفقاي پايم بريم سفر، به يه جاي توپ وسط رشته کوههاي زاگرس ، اينطورکه بچه ها ميگن راه ماشين نداره ! نصف راه رو بايد با قطار بريم، بقيشو با قاطر!
 فکر کنم سفرجالبی باشه!
خلاصه چند روزي از شرم راحت ميشيد!
 پس خداحافظ تا حداقل يه هفته ديگه ... .. .


 

مصاحبه استخدامی!


چند وقت پيش پسرعموم براي  مصاحبه استخدامي يکي از سازمان هاي دولتي رفته بود تهران.
امروز من  ميخوام  ماجراي اون مصاحبه رو از زبون اون و قلم خودم براتون تعريف کنم:

 

بعد از کلي آزمون و امتحان و کوفت و زهرمار و... بهم زنگ زدن که تو امتحان حد نصاب رو آوردي و
 براي مصاحبه بايد بياي تهران .

پاييز 83 - تهران، حوالي ميدون هفت تير! [مثل فيلم سينمايي ها!!!]

10 نفر انتخاب شده بودن براي مصاحبه .
هر 10 نفر سر ساعت اومده بودن! همه توي يه سالن نسبتا" کوچيک
نشسته بوديم

 و با چشماني غضب آلود بهم نگاه ميکرديم! آخه از بين همه ما فقط دو نفر بايد انتخاب ميشد!

براي مصاحبه يکي يکي اسم ميخوندن و بچه ها ميرفتن داخل يه اتاق، هر مصاحبه تقريبا"

20 دقيقه طول ميکشيد ، ازهر کس هم که مي اومد بيرون سوال ميکرديم هيچي ازداخل 

اتاق نمي گفت!

تا اينکه  يه دختره رو صدا زد  ، رفت داخل اتاق، 2 دقيقه نشد که با چشماني بهت زده اومد بيرون!
دوستش سريع دويد طرفش و بهش گفت: چي شد عزيزم؟!
ما هم که کنجکاو شده بوديم گوشامون رو تيز کرديم ببينيم چي ميگه!
دختره در حالي که بغض گلوش رو گرفته بود گفت : وقتي رفتم داخل ، آقاهه از جاش
بلند شد و دستش رو براي دست دادن آورد جلو ، من احمق هم دستم رو بردم جلو که باهاش دست بدم ، که يهو [......](۱) دستش رو جمع کرد و گفت:دخترم! مگه نمي دوني دست دادن با مرد نامحرم حرامه!!!!، بفرماييد بيرون لطفا".
 
(۱)فحش رکيک خانوادگي!!!


امروز 8 ماه از اون ماجرا ميگذره و یکی از اون قبول شده ها ، پسر عموي جونور و مارمولک من بود !!!
چرا؟
چون:
>>> از 2 هفته قبل از مصاحبه اصلاح نکرده بود!
>>> از يک ماه قبل از مصاحبه به جاي خوندن درسهاي رشته تحصيليش ، رساله و مفاتيح و نهج البلاغه و.... ميخوند!!!
>>>روز مصاحبه يه پيرهن سفيد ساده بدون يقه پوشيده بود و اونو انداخته بود رو شلوارش!
>>> اين آخريو دیگه شرمنده، آخه خودم چند وقت ديگه يه مصاحبه بايد بدم ،ميترسم شما ها هم ياد بگيريد اون وقت دست زياد شه!!!!

 

 

احمدي نژاد و کابينه پيشنهادي

بذاريد همين اول بگم که من با نحوه رئيس جمهور شدن اين آقا مشکل دارم،دور اول انتخابات که يادتون هست به کمک يه سري دستهاي آسماني و امدادهاي غيبي و ... به دور دوم رفت ، دور دوم هم يه شرايطي به وجود آوردن و هاشمي رو يه جوري تخريب کردن که هر کسي جاي احمدي نژاد بود رئيس جمهور ميشد.
اما به ميل من باشه يا نباشه، دکترمحمود احمدي نژاد الان رئيس جمهور ايرانه و کاریش هم نمیشه کرد.
ديگه شکر خدا حاکميت هم يکدست شد ، نمي دونم از اين به بعد مسئولان براي توجيه بي کفايتي شون چه بهانه اي ميخوان بتراشن؟!
آقاي دکتر هفته پيش کابينه اش رو هم معرفي کرد ، همونطور که پيش بيني ميشد از کابينه 70ميليوني خبري نبود .
اکثر افراد هم ناشناخته هستن و براي اولين باره که ميخوان تواين سطح  مديريت کنن.
اما مديريت کشور نياز به يک تحول اساسي داشت ، حلقه انحصارمديريت بالاخره يه روزي بايد شکسته ميشد.
ليست وزراي پيشنهادي رو که نگاه مي کردم ، ديدن اسم يه نفر خيلي برام  جالب بود:
محمدرضا اسکندري[ وزير پيشنهادي جهادکشاورزي] دوست قديمي و همدوره اي دوران دانشجويي بابام!
نمي دونيد وقتي بابام اسم اون رو تو ليست ديد از خوشحالي چه حالي شد!

وقتي سوابقي که از وزیران پیشنهادی  منتشر شده بود رو مي خوندم به چند تا نکته برخوردم،که گفتنش خالي از لطف نيست:
>>> اکثر کسايي که توي ليست هستن يا سابقه حضور در سپاه رو دارن ، يا وزارت اطلاعات.
>>>در سوابق  سيد مهدي هاشمي [وزير پيشنهادي رفاه] اومده: داراي 100ماه سابقه جبهه و 50درصد جانبازي.
وقتي نشستم حساب کردم ديدم کل جنگ 8سال بوده، هر سال هم 12 ماه داره،8ضريدر 12 ميشه 96 ماه!
حال اين آقا چطور 100 ماه جنگيده خدا ميدونه! احتمالا" از 4 ماه زودتر به استقبال جنگ رفته!،شايدم تا 4 ماه بعد از جنگ خبر نداشته جنگ تموم شده هنوز ميجنگيده!
>>> نکته بعدي در سوابق صفارهرندي [وزير پيشنهادي فرهنگ وارشاد] است که اومده :"سال 52 دررشته راه و ساختمان در دانشگاه علم و صنعت پذيرفته شد و وارد اين دانشگاه شد." در ادامه ديگه ننوشته که کي خارج شد؟ اصلا" خارج شد ؟،نشد؟ اخراج شد؟ چي شد؟!


پ.ن:
- اگه با مطلب سياسي حال مي کنيد ، از اين به بعد سياسي بنويسم؟!
- احتمالا" مطلب بعدي درباره چالش هسته اي ايران باشه، شايدم در مورد اکبر گنجي.

      

پایان نامه

درود...
اين پايان نامه لعنتي ما هم تو اين هفته اي که گذشت حسابي ما رو گرفتار کرد
حتي وقت نکردم نظر ها رو چک کنم ، چه برسه به آپديت ...
اين جور که تو  نظرها اومده اين دشمن ما هم دلش  برامون تنگ شده بود !
حسابش رو بکنيد از بهمن فرصت داشتيم رو اين پروژه کار بکنيم اما به علت
... بودن اعضاي گروه ! تموم کارها افتاد براي اين يکي دو ماه آخر، اين هفته
 آخرهم که کار جمع و جور کردن مطالب و بد قولي تايپيست و صحافي و....
حسابي ما رو اذيت کرد .
خلاصه شنبه  قراره پروژه بوسيله يک واسطه به دست استاد برسه !
فقط خدا کنه اين استاد محترم بامبول در نياره و تا آخر هفته آينده نمره مون
رو رد کنه ، و الا براي 3 واحد پروژه يه ترم ديگه بايد مهمون عمو جاسبي
باشيم!


پاورقي:

1)موضوع عوض کردن وبلاگم فعلا" منتفي شد،راستش خيلي زحمت کشيدم
 تا اينجا آباد شده،دلم نمياد ولش کنم ، بجاي اين کارشايد نوع نوشته هامو
عوض کردم.منتظر يه مطلب  سياسي در آپديت بعدي باشيد!
 
2)اين ويروس "يا حسين "يه ماهه مثل خوره افتاده به سيستم من...بايد بشينم
ويندوز رو عوض کنم.اينم از خيرات باز شدن پاي برادران مخلص ... به اينترنته!
اين سيستم ما هم توي گرفتن ويروس هاي جديد پيشتازه!
اون ويروس blaster که يادتون هست ،يه ماه قبل از اينکه اخبار اعلام کنه،
 سيستم من گرفته بودش!
 
 3) روز پدر مبارک باد!

                                     یا علی...

دشمن تو!

دیروز بود که اومدم آپدیت کنم با یه مطلب متفاوت واحتمالا"جالب برای شما که دیدم

چند تا نظرجدید برای نوشته قبلیم اومده گفتم بزار اول اونا بخونم بعد آپدیت کنم...
وقتی اونا رو خوندم بی خیال آپدیت شدم...
شما هم بخونید:

...

حالا این هیچ یه بابای هم اومده بود به اسم دوست یکی از دوستام یه نظر داده بود....
که اون بنده خدا(صاحب اسم!) روحش هم خبر نداشت.
اون نظر یه کم مورد داشت مگر نه میذاشتمش اینجا!
اینجا یه اتفاقاتی داره می افته که من اصلا" خوشم نمیاد...
ظاهرا"یکی شوخیش گرفته با من...
 دیگه خسته شدم از اینجا....
 حقیقتش راحت نیستم... نمی تونم راحت بنویسم....
ببخشید ها ،گلاب به روتون !  ، هر گهی که اینجا می خورم باید برا 100 نفر توضیح بدم!
چون اکثر کسایی که اینجا میان منو شخصا" میشناسن! گرچه اکثرشون
رد پایی از خودشون نمی ذارن....
(طبق آمارشمارنده وبلاگم از سه شنبه تا  5شنبه  85 نفر مطلب آخر منو خوندن اما
فقط 26 نظر داشت.)
البته میدونم خیلی ها میان ولی نظر نمیدن.

دلم میخواد یه جایی برم که هیچ کس منو نشناسه ...
جایی که بتونم تموم یادداشت های دفتر خاطراتم رو بدون کم و زیاد بنویسم.
شاید یه وبلاگ دیگه.....نمی دونم....

 

برگشتم!

درود...
قرار نبود حالا حالا ها آپديت کنم،اما تو اين مدت اتفاقاتي افتاد که باید می یومدم....
 اون مطلب  قبلي (قسمت) که نوشته بودم ، براي يکي از دوستان عزیزم  يه سوءتفاهم کوچولو ايجاد کرد،
منم تا رفع این سوءتفاهم ،اون مطلب که هيچ ، کل مطالب وبلاگ رو برداشتم و
تا اطلاع ثانوي فقط پيام بازرگاني پخش کردم...!

 

...

خلاصه پس از رايزني هاي فراوان سوتفاهم ختم به خير شد!

اون موضوع رو هم من فراموش کردم ... شما هم فراموشش کنيد...

حالا دوباره اومدم با يه مطلب توپ فقط براي دخترهاي دم بخت... با عنوان شوهر!.!.!


* اگر دوست داريد وقتى به خانه مي آييد ؛ يكى دور و برتان بچرخد و خودش را برايتان لوس بكند
و نشان بدهد كه از ديدن شما واقعا خوشحال است ،

* اگر دوست داريد وقتى غذا مى پزيد ؛ يكى باشد كه هر چه جلويش بگذاريد با علاقه بخورد
و هيچوقت هم نگويد كه دستپخت مامان جانش بهتر از دستپخت شماست ،

* اگر دوست داريد كسي را داشته باشيد كه هميشه ي خدا، براي بيرون رفتن از خانه حاضر

يراق باشد و هر روز و هر ساعتى كه شما بخواهيد همراه شما به كوچه و خيابان بيايد ،

* اگر دوست داريد كسى را داشته باشيد كه بدون داشتن توپ و تفنگ ؛ از شما و خانواده تان

 در برابردزدان و راهزنان محافظت بكند ،

* اگر دوست داريد كسي را داشته باشيد كه هيچوقت كانال هاي تلويزيون را به ميل خودش عوض نكند
 و به فوتبال هم علاقه اى نداشته باشد ؛ اما همپاي شما تا بوق شب پاي تلويزيون بنشيند و فيلم هاى رمانتيك تماشا كند ،

*اگر كسى را مى خواهيد كه وقتى كنار شما خوابيده و خرناس مي كشد ؛ شما بتوانيد از تخت

به پايين پرتش كنيد ،

* اگر كسى را ميخواهيد كه هيچوقت بهانه هاي الكى نمى تراشد و از شما ايراد هاي

بنى اسراييلى نمى گيرد ،

*اگر كسى را ميخواهيد كه برايش اهميت ندارد كه شما زشت ايد يا زيبا ؛ چاق ايد يا لاغر ؛ پيريد يا جوان ؛

 اگر كسى را مى خواهيد كه همواره به حرف هاي شما گوش ميدهد و بدون قيد و شرط دوست تان دارد ،

* مي دانيد بايد چيكار كنيد ؟؟

                               ** شوهر ؟؟؟

** نه عزيزم ! كجا همچين شوهرى پيدا مى شود ؟؟

                                    توصيه ميكنيم كه يك سگ بخريد!.!.!

اسمش رو هم تازه ميتونين يه چيزه با كلاس خودتون انتخاب كنين ،
                                                                    

                                                                                        مثلا جكي!

 

پاورقي:
1- اين مطلب رو از سايت  takchin.com بلند کردم....، حال ميکنيد رعايت  کپي رايتو!
2-مثل امام جمعه ها که هر هفته مردم رو به تقواي الهي توصيه مي کنن! منم شما عزيزان را به ديدن وبلاگ هاي دوستان وبلاگستانيم!  توصيه مي کنم:
اول همه توصيه ميکنم به وبلاگ رها بريد، خيلي با حال مينويسه....
بعدش به وبلاگ اين عزيز يه سر بزنيد : رز سیاه، مطلب آخر پیمان هم خيلي با حاله ،اما شرمنده که (+18 )است، گفته باشم!!!
مي تونيد به الهه توی انتخاب رشته دانشگاه کمک کنید...
آبجی کوچولو! هم بهانه مي گيره که پس من چي ! به اون هم سر بزنيد..!

 

تا اطلاع ثانوی...!

 

بدون شرح...!

خداحافظ آقای رئیس جمهور...

 
خداحافظ آقای رئیس جمهور...

روز مادر و عواقب آن!.!.!

راستي شما روز مادر به ماماناتون چي هديه دادين؟
باباهاتون چطور؟ اونا چي دادن؟
گل،شيريني،سکه،انگشتر،گردنبند يا لباس؟ نمي دونم شايدم لوازم آشپزخانه؟
...

و اما هديه باباي من براي روز مادر...
بدون اينکه مامانم خبر داشته باشه،رفته اونو آموزشگاه رانندگي ثبت نام کرده،

همين آموزشگاههايي که پول مي گيرن گواهينامه مي دن! (گواهينامه هم گواهينامه هاي قديم!)
يکي نيست به اين باباي ما بگه آخه يه ماشين چند تا راننده مي خواد؟!


من مي دونم اگه يه روز مامان گواهينامه گرفت  ديگه اگه پشت گوشمو ديدم ماشينم مي بينم،آخه يه روز مي خواد بره خونه اين خاله، يه روز اون خاله يه روز بازار، يه روز...

منم هفته اي يه بار بايد بايد ماشينو ببرم صافکاري!.!.!