31.

اینجا اهواز است...

                                                

شنبه بعد از ظهر بود ، حوالي ساعت 5:20 که مردم براي رسيدن به سفره هاي افطار عجله میکردن، ناگهان صداي دو انفجار قوي همه رو شوکه کرد.
محل انفجارها خيابان نادري بود،يکي از خيابان هاي مرکزي وشلوغ اهواز،روبروي پاساژکرامه وپاساژکارون.
اينطور که شنيده ميشه بمب ها داخل سطل زباله کار گذاشته شده بودن.
اتفاقا" من هم همون حوالي بودم، همون خيابون نه اما فاصله زيادي نداشتم با اونجا.
دوست ندارم از صحنه هايي که اونجا ديدم بنويسم.فکر نمي کنم صحبت از به خاک وخون کشيده شدن مردم بي گناه کار جالبي باشه.
چيزي که اونجا خيلي دردناک بود اين بود که با انفجار اول مردم اطراف براي کمک به مجروحان در محل انفجار جمع شده بودن که سه چهاردقيقه بعد انفجار دوم رخ داد. همين مسئله باعث بالا رفتن آمار کشته و مجروحان شد.
مطمئن باشيد آمار کشته ها خيلي بيشتر از اين چند نفري است که رسما"اعلام شده.

اهواز در سال 84 يکي از ناآرام ترين سالهاي اين چند سال اخير رو تجربه کرده، از ناآرامي هاي اول سال گرفته تا بمب گذاريهاي خرداد ماه ،وبعد هم قضيه سيد ها و شبکه هاي ماليشون و حالا هم اين بمب گذاريها.
نمي دونم اهواز کي ميخواد رنگ آرامش به خودش بگيره.


اخبار بمب گذاريها:
خبرگزاري مهر: 1 و 2و 3
خبرگزاري فارس:1و 2و  3 
ايرنا:1و2  
بي بي سي: 1

پ.ن:
از ساختمون ها و ماشين هاي آسيب ديده چند تا عکس با موبايل گرفته بودم که دو تا لباس شخصي موبايلم گرفتن و تمام عکس ها رو پاک کردن.

 

28.

پلیس وظیفه شناس!

                حمل و نقل بانوان در افغانستان!

پشت چراغ قرمز بودم...یه دفعه يه ماشين آتش نشاني اومد چسبید پشت ماشين ، هي بوق و آژير میزد که بهش راه بدم بره....يه نگاه به چراغ کردم 45-44-43..... اينم دستش رو گرفته بود رو بوق....پليس هم  سر چهارراه بود مي ديد ماجرا رو... خلاصه زدم دنده 1 واز چراغ  رد کردم .... ماشين آتش نشاني گذشت و پليس اشاره کرد به من که بزن کنار... زدم کنار...
- از ماشین پیاده شو.
پیاده شدم.
-کارت ماشين و گواهينامه !
-براي چي؟
-از چراغ قرمز رد کردي !
-جناب سروان ماشین آتش نشاني پشت سرم بود...
-بود که بود، بايد من بهت علامت مي دادم که رد شي، نه خودت سرت و بندازی پایین بری.
-شما که داشتید نگاه می کردید خودتون.

...
-حالا چقدر هست جریمش؟
-20هزار تومن!
-بابا بی خیال جناب سروان....

بعد از 5 دقیقه جر وبحث...
حالا چون آتش نشانی پشت سرت بود جریمت نمی کنم، می تونی بری!
اومدم سوار ماشین بشم،گفت همین طوری میخوای بری؟!
- پس چی کار کنم؟
- یه شیرینی ، چیزی!
منم همون جا وسط خیابون دست کردم تو جیبم...
یهو زد سر دستم گفت هــــی هـــــــــــــــــی وسط خیابون!
بشین تو ماشین.
نشستم تو ماشین و دوتا هزار تومنی بی زبون از جیبم در آوردم و لوله کردم گذاشتم  کف دستش!


پ.ن:
>سعي نکنيد رابطه اي بين عکس بالا ومتن پيدا کنيد،عکس تزييني است!
>در جریان مراسم معارفه "سردار حیات مقدم" استاندارجدید خوزستان که هفته قبل در سالن جدید الاحداث استانداری برگزار شد، یکی ازآسانسورهای
استانداری که حامل تنی چند از نمایندگان استان بود از طبقه دوم سقوط کرد و نمایندگان به زمین گرم خوردند!
این حادثه موجب مصدوم شدن چند تن از نمایندگان شد، به طوری که یکی از آنها نتوانست در مراسم شرکت کند.

27.

راجع به اتفاقاتي که اينجا افتاده خلاصه بگم که من يه سفرنامه نوشته بودم در سه قسمت که قسمت اولش رو يکشنبه صبح گذاشتم تو وبلاگ .اما ظاهرا"چيزايي نوشته بودم که نبايد مي نوشتم و به مذاق بعضي از دوستان خوش نيومد و توصيه کردن که اصلاحش کنم.
منم که دوستام رو از سر راه نياوردم و از اين حرفا...
اين شد که 14-15 ساعت بعد از آپديت ورش داشتم و چيزايي رو که بايد حذف ميشد رو حذف کردم و سه قسمت رو تو يه قسمت خلاصه کردم!
تمام اين چيزا بخاطر اينه که من گاهي اوقات اول مي نويسم ،بعد آپديت ميکنم، در آخر اگه وقت کردم راجع به نوشتم فکر ميکنم!!!

در پایتخت[ویرایش جدید!]

                میدان آزادی - نیمه شعبان

>>> آدم بعضي از اين دختراي تهراني رو که مي بينه، جيگرش کباب ميشه!
طفلي ها اکثرا" سرشون به روسري حساسيت داره! و به جاي روسري از يه دستمال هاي 30×10 سانت استفاده ميکنن!
هر جا هم که مي رسن قبل از اينکه کفششون رو در بيارن اون پارچه 30×10 سانت رو از رو سرشون ميندازن دورگردنشون!

>>> يه روز رفتم ... بيخيالش!

>>>يه روز ناهار دعوت بوديم ويلاي يکي از اقوام در اطراف تهران.
نرسيده به ويلا يه سوپري بود. من و پسرعموم پياده شديم از ماشين که ذغال بخريم برا کباب و بعد خودمون بيايم.
< آقا ببخشيد ذغال داريد؟
> بله، برا کباب ميخوايد يا چيز ديگه؟!!!
< آخه به قيافمون ميخوره برا چيز ديگه؟!
> والا چه عرض کنم! [ به شوخي البته!]
خلاصه ذغال خريديم، البته ذغال کبابي!
پياده تو مسير که از بين باغ ها و ويلاها ميگذشتيم از پشت ديوار يکي ازباغ ها يه بويي به مشام مي رسيد که دل آدم رو با خودش مي برد! وقتي پسرعموم گفت اين بو که ميشنوي! بوي ترياکه!  فهميدم بابا اون سوپري بيچاره همچين بي ربط هم نمي گفته که چه ذغالي ميخوايد!

>>>يکي دو روز مونده بود به نيمه شعبان...توي اتوبان قم-تهران بوديم، اگه اشتباه نکنم 50کيلومتري قم بود...
ديدم يه گروه آدم چفيه به سر با پاي پرهنه،ساعت 1بعد ظهر در حالي که آفتاب مستقيما" به کلشون مي خورد کنار اتوبان راه مي رفتن!
اينطور که از پلاکارد ها و پرچم هايي که دستشون بود فهميدم، به طرف جمکران مي رفتن.
قبلا" تو تلفيزيون ديده بودم از اين چيزا، اما فکر ميکردم بابا اينا فيلمشونه! چند کيلومتر که پياده رفتن سوار ماشينشون ميکنن!
اما الان ديدم نه بابا مثل اينکه قضيه جديه.
به هر حال خدا همه ما را به راست هدايت کنه!

>>>نمي دونم تا حالا از اين سيم کارتهاي اعتباري "تاليا" ثبت نام کرديد يا نه...
نکته اي که اين وسط برام خيلي جالب بود اين بود که آقايون کار خودشون رو راحت کردن، ديگه به جاي اينکه پول رو از اين جيب به اون جيب و از اين حساب به اون حساب کنن،مستقيما" شماره حساب رفسنجان رو دادن!
بله،شما براي ثبت نام يک سيم کارت تاليا بايد پولشو به حساب تعاوني [ يادم رفت چي بود!] رفسنجان واريز کنيد!
راستي خدا اين کارمنداش رو هم حفظ کنه، انشاالله...!

>>>درسته که مهمون بودن خيلي حال ميده و جز خوردن وخوابيدن کاري نداري ، اما وقتي ياد تعطيلات عيد ميوفتم که بايدهمه اين خوشي ها رو پس بدم تنم مي لرزه!.... به هر حال چيزي که عوض داره گله نداره!


پ.ن:
>>>هفته قبل با يکي از دوستان رفته بوديم نمايشگاه پليس [ البته فقط براي برانداز کردن اين
الگانس هاي کلاس E !(خدا نصيب کنه انشاالله!)] بعدش هم رفتيم يه سر به خود نمايشگاه بزنيم که ديديم ورودي نمايشگاه يه تونلی درست کردن تو مايه هاي تونل وحشت. بچه هاي چند تا مهد کودک رو هم آورده بودن براي بازديد که اين بچه هاي بيچاره مي ترسيدن از تونل رد شدن برن توي نمايشگاه!

 

26.

شما وقتی یه چیزی رو می نویسید اول فکر می کنید بعد می نویسید یا اول می نویسید بعد بهش فکر می کنید؟!

بببخشید اوضاع خودم واینجا یکم بهم ریخته است!  فعلا"

 

جنگ(2)

راستش تو این پست میخواستم ادامه یادداشت هام رو از جنگ و بقیه اون چراها رو بنویسم، اما در آخرین لحظه منصرف شدم.
بهتره پیش خودم بمونن، برای همیشه.
شاید یه روزی در کنار خیلی از چراهای دیگه ای که سالهاست تو ذهن وقلب مردم مظلوم استانم رخنه کرده، تو دادگاه عدل الهی مطرحشون کردم...
باز خدا رو شکر که این دنیا یه صاحبی داره.
به جا ی اون یادداشت ها میتونید چند تا خاطره بخونید از جنگ، که از جاهای مختلف جمع آوریشون کردم:

                                           عکس ازکاوه گلستان، برگرفته از سایت بی بی سی.         

از زبان دیگران:

>من  در جبهه فکه و شرهاني بودم، چي به ياد دارم : بمب - موشک - مرگ - تاريکي - صف خريد مايحتاج - ايثار جوانان در جبهه و حالا چي ميبينم : بنز - رانت - برج - دلار 950 تومن- بچه هاي يتيم غيور مردان - کشور دوست و برادر!؟ - دستان خالي - جيبهاي پر و مشتي قرص اعصاب در جيبم که يادگار موج انفجار است - ياد شهيدان بخير - حيف. خداوند رحمتشان کند.
×××

>من و خانواده ام8 سال در زمان جنگ در اهواز زندگي کرديم. برادرم در کربلاي 4جانباز شد خودم هم هنوز اثرات گازهاي شيميايي جزيره فاو را يدک مي کشم. خسارات مادي و معنوي اين مدت که خانواده متحمل شد بماند اما خيلي برايم سنگين است که يک جوان که موقع جنگ تازه بدنيا آمده بود جلوي من يا خانواده ام را بگيرد و با عنوان خانواده شهداء و جانبازان براي ما مزاحمت ايجاد کند! آنموقع که ما با صداي توپ و موشک مي خوابيديم و موقعي که ارتش عراق تا 10 کيلومتري اهواز رسيده بود سنگر و کوکتل درست ميکرديم زير بمباران درس ميخوانديم و بقول خودشان شهر را خالي نکرديم ، مقاومت کرديم. حالا چه اتفاقي افتاد با دو تا موشک که توي تهران و اصفهان زدند جنگ تمام شد، شهرهاي شمال و مرکز آباد و آبادتر شد و شهرهاي جنوب خراب و خرابتر. تا تقي به توقي ميخوره يه عده که نميدونن جنگ چند تا نقطه داره دارن سوءاستفاده مي کنند و دنبال منافع خودشون هستند و مي گويند رزمنده و بسيجي بوده اند. نه بابا قهرمان و افتخار جنگ و همين مردم بي ادعاي جنوب و غرب و استانهاي مرزي بوده و هستند که از تمام زندگي، خانواده و سلامتي و .... گذشتند.
×××

>من متولد 1360 خورشيدي هستم ميتوان دريافت سالروز ولادتم با جنگ فاصله اي کم داشته است جنگ از من و امثال من نسلي سوخته ساخت که فراموش شدني نيست شبهاي بي پدري شبهايي که در انتظاري که آيا بار ديگر پدر رادر آستان در خواهي ديد يا خير؟ فراموش شدني نيست وقتي موشکها را برفراز آسمان ميبيني وقتي انفجار برق آلستوم را ميبيني. ترسهايي در وجودت شکل ميگيرد که فراموش شدني نيست... جنگ چهره کريه دستان کثيفي بود که براي فروش تسليحات شيميايي ميکروبي و... دست به چنين جنايتي زد. آيا امريکا انگلستان آلمان و تمام دولي که در فروش تسليحات در 8 سال جنگ ايران وعراق نقش مستقيم داشتند از ملت من معذرت ميخواهد؟ پدرم جزو اولين مجروحان شيميايي در منطقه جزيره مجنون است که هنوز دردهاي آن دوران آزارش ميدهند و اين تا مرگ وي ادامه خواهد داشت دول غربي چه جوابي دارند؟ من ميپرسم چرا؟
×××


>در زمان شروع جنگ من 4 ماه سن داشتم و با خانواده خود در آبادان ساکن بوديم. شهري که هرگز زيبايي از دست رفته خود در اثر جنگ را باز نخواهد يافت. با آغاز جنگ براي در امان ماندن از حمله عراق به بهبهان رفتيم. من به واسطه شغل پدرم که پزشک بود گاهي به ديدن مجروحان جنگي ميرفتم. شهر کوچک بهبهان هم از شر حملات موشکي عراق در امان نماند و يک موشک به مدرسه پيروز اصابت کرد که تعداد زيادي از دانش آموزان بيگناه جان خود را از دست دادند. تصاوير وحشتناک اجساد تکه تکه شده آن دانش آموزان که در کودکي شاهد آن بودم هرگز مرا رها نميکند. چگونه ميتوان بر سر اين مسايل مصالحه کرد؟ ترديدي نيست که صدام آغازگر جنگ بود ولي ملت عراق و به خصوص شيعيان اين کشور در جنايات او سهيم هستند. آنچه امروز بر عراقي ها ميگذرد تاوان بخشي از جناياتي است که عليه ملت ايران مرتکب شده اند. عراق ميتواند و بايد صدمات مادي وارد شده به ملت ايران را به عنوان غرامت جنگي پرداخت کند. ولي آيا مشکلات روحي و معنوي بازماندگان جنگ را ميتواند پرداخت کند؟ البته زمامداران کشور ما نيز بايد به دليل ادامه اين جنگ خانمان سوز که باعث کشته و زخمي شدن صدها هزار نفر و آوارگي ميليونها نفر شد پاسخگو باشند. آنچه مسلم است اينست که مردم ايران هرگز از حقوق خود در اين باره نخواهند گذشت.
×××

>من جايي زندگي کردم که 8 سال جنگ را با تمام وجودم احساس کردم. خاطرات آن روزها همواره با من است . من عمويم و خانواده اش و پسر خاله عزيزم را در اين جنگ از دست دادم . اجساد تکه تکه شده فرزندان عمويم را ديدم و هرگز آن لحظه را از ياد نمي برم . من از ياد نمي برم که همين ملت مظلوم عراق چگونه شهرم را غارت کردند. چگونه جلوي صف اسيران پايکوبي مي کردند. من از عراق و عراقي متنفرم. ملت عراق هم شريک جرم صدام است نه فقط ملت عراق بلکه هر عربي که به صدام ياري رساند. اين کشتار که در عراق براه افتاده نتيجه سالها نفرين و آه ملت ايران است.
×××

 

مهــــــر

 

يادش بخير اولين مهري که به مدرسه رفتم....اگه اشتباه نکنم  مهر 68 بود ... ، صبح زود بابابزرگ  اومد دنبالم  با هوندا هفتادش ...
همه با مامان يا باباهاشون اومده بودن من با بابابزرگم!
خانم معلمـمون دوست مامانم  بود و حسابي هوام رو داشت....
همون اوايل سال بود که خونمون رو عوض کردم ..... چون مدرسم به خونه بابابزرگ نزديکتر بود يه سال رو خونه اونا بودم.
فقط  جمعه ها و روزهاي تعطيل مي رفتم خونه خودمون...
چقدرالکي خوش بوديم ،با چه شوقي مي رفتيم مدرسه ...چقدر از ناظم مي ترسيديم...  زنگ تفريح با بچه هاي کلاس بقـلي چقدر دعوا مي کرديم...
يادش بخير زنگ ورزش يه توپ مينداختن  وسط حياط  و همه مي دوييديم دنبالش... زنگ آخرهم  که ميخورد مثل اينکه از زندان فرار کرده باشيم
هم ديگه رو هل ميداديم تا زود تر از مدرسه خارج بشيم...

يادمه کلاس دوم که بودم زدم دماغ يکي از بچه ها رو شکستم ! البته کاملا" اتفاقي...
مدرسمون خيلي راهرو داشت وما توي دوتا راهرو عمود بر هم به سرعت مي دويديم که در محل تلاقي دو راهرو به شدت خورديم بهم! ، من دندونم خون اومد اون دماغش شکست! بعد فرداش مامانش رو آورد مدرسه و ...

آدم وقتي به بعضي از کارا و رفتاراي  اون موقش فکر ميکنه خندش ميگيره ، واقعا" عقل درست حسابي تو کلمون نبود!

با اينکه اون موقع سني نداشتم ، اما خيلي چيزا از اون روزا يادمه  ...  روزهاي پر هرج و مرج بعد از جنگ ....
اون روزا نيروهاي کميته و ژاندارمري تو شهر حکومت مي کردن.... ويدئو قـدغـن بود .....هر کس شلوار لي ميپوشيد يه جور ديگه نگاش مي کردن... آستين کوتاه که ديگه نگو.....

 سالها از اون روزا ميگذره..... و الان فقط خاطرش مونده .....کجايي جواني؟!

الان که به سلامتي فـارغ شدم !، موندم که چکار کنم ، آخه  16 ساله  که عادت کردم مهــر برم سر کلاس!

 

پ.ن:
>>>يکي ازاون اتفاقات خوشايند که تو پست قبلي گفته بودم، قبولي داداشم تو کنکور بود که چند روز ما رو، بهتره بگم من روعلاف ثبت نامش کرد.
آخه خودش در کمال خونسردي با دوستاش رفت مشهد . 3روز رو مخ من کار کرد که برادری به درد همین روزا میخوره وتوهم یه روز به احتیاج پیدا میکنی و....

من بيچاره هم خودم رو به جاي اون جا زدم و رفتم ثبت نامش کردم!
 فکر نمي کنم آدم بيخيال تر و خونسردتر از داداش من تو اين دنيا پيدا بشه.
شايد 4 سال درس خوندن و زندگي کردن دور از خانواده ، يکم اونو سر عقـل بياره.
راستي از اون وقتي که اون قبول شده ،ديگه تو خونه همه به اون ميگن  آقاي مهندس!  نو که اومد به بازار...

>>>قسمت هاي دوم وسوم مطلب "جنگ "  آماده هستن که در اولين فرصت ميذارمشون تو وبلاگ.

 

 

جنگ  (1)

۸ سال عقب ماندگي و هزاران چرا ...

شما از جنگ چي ميدونيد؟ از آوارگي...  از بمباران ؟
اکثرا" اطلاعاتتون در حد اين فيلم ها و سريال هاي مسخره و بي معني تلويزيونه، که يه نفر ميره و يه لشکر عراقي رو نابود ميکنه و بر مي گرده .

>چرا کسي از واقعيت ها چيزي نميگه؟
>چرا از موشک باران شبانه روزي دزفول کسي چيزي نمي گه ؟ از موشکهاي 9 متري که تو کوچه هاي 3متري مي زدن... از مظلومیت آبادان و خرمشهر....
>چرا از کربلاي 5 حرفي نيست؟ عملياتي که لو رفته بود و ...
>چرا کسي نمي گه چرا آواره هاي خوزستاني رو که توي جاده ها [مخصوصا" جاده خرم آباد] با پاي پیاده به سمت استانهاي مجاور مي رفتن رو با سنگ مي زدن که اي بي غيرت ها بر گرديد و از شهرهاتون دفاع کنيد؟
>چرا کسي از جنايت هايي که اين مردم مظلوم عراق! بعد اشغال شهرهاي ما مي کردن چيزي نمي گه؟
>راستي چرا از بودجه هاي عمراني خوزستان که اون زمان تو تهران و اصفهان و... خرج ميشد ، حرفي نيست؟
اونجا ها هي آباد تر ميشد و اينجا ويران تر ...
[ الان هم تو مجلس تا بخوان يه بودجه خاصي براي خوزستان در نظر بگيرن ، نماينده هاي همون شهرها مخالفت ميکنن]
>>>اصلا" از همه مهم تر چرا کسي نمي گه چرا با اولين موشک باران تهران بايد جنگ تموم بشه؟
مگه ما اينجا آدم نبوديم؟ مگه ما 8 سال رو سرمون موشک نمي اومد؟
چـــــــــــــــــــــــــــرا...
 
پ.ن:
>>> بعضي از وبلاگ ها هستند که قسمت نظراتشون جالب تر از متن خود وبلاگه، يکي از اون وبلاگ ها وبلاگ منه.مرسي از محبت هاتون.
>>> قابل توجه بعضي از دوستان که گفتن خجالت نمي کشي خونه مردم لنگر انداختي! : ما خونه کسي تلپ نشديم، آخه....(اصلا" بيخي!)
>>>تو اين مدت يه سري اتفاقات [البته خوشايند!]  افتاده که سفر من يه کم طولاني شده ، بزاريد برگردم اهواز، درباره سفر وپايتخت هم مي نويسم!

>>> راستي يه ببخشيد هم به دوستان عزیزم بدهکارم، چون از اينجا نمي تونم جواب محبت هاشون رو بدم، انشاءالله وقتي برگشتم همتون رو محبت مال ميکنم!